مرغ اسير
اگر در اين گلستان چون تويى فريادرس باشد * كجا مرغى چو من خوشلهجه را جا در قفس باشد
حكايتهاست در من قدرت گفتن ندادندم * چو اهل كاروان را آشنايى با جرس باشد
مرا در شورهزارى طالع بد كرده پابندم * كه در او نى هواى رفعت و حسن و هوس باشد
در اين ويرانه مردم سوختم اى باغبان رحمى * از آن نزديكتر تا نيمه جانى دسترس باشد
قفس در بسته ، پر بشكسته مىترسم نگويد كس * كه شايد اين ز پا افتاده را هم ملتمس باشد
ولى خرّم دل از آنم كه فارغ هيچ ننشستم * نوشتم تا توانستم بگويم تا نفس باشد
از آن ننگ آيدم ناله و گر گريم كه در گلشن * چرا بايد به جاى سوسن و گل خار و خس باشد
مخور غم « شهره » اميد است كز اين باغبان روزى * چمن سرسبز گردد گل برويد هجر بس باشد
كمال آدميّت
نبردم لذّتى از زندگانى ، جز زمانى را * كه سوداى تو در سر ، سوز عشقت ، در نهان بودم
چو پيرامون دين گشتم ، نه دينم بود ، نه ايمان * زمانى با تو پيوستم كه فارغ زين و آن بودم
نشان دوست از هر بىنشان جستن ، ندان رندى * من آن روزى نشان جستم كه بىنام و نشان بودم
به اين سوداگران پيوستن و حق خواستن تا كى * كه عمرى من به عشق سود مغمر در زيان بودم