تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2097

مساهمون:

ص٢٠٩٧
آشناى ره عشقم نه اسير در غير * سالك ملك وجودم چه خيالى دارم خاطرم با تو گرفتار و دلم با تو انيس * بين كه از دولت عشقت چه خصالى دارم وصف رويت همه‌شب مونس تنهايى ماست * بهتر از اين چه كنم تا كه مجالى دارم گفته بودى چو بكوشم به وصالت برسم * كى در انديشه چنين فكر محالى دارم در ميان همه عشّاق نباشد چو منى * كز گدايى درت جاه و جلالى دارم « شهره » در باديهء عشق گرفتار بسيست * من ميان همه خورشيد جمالى دارم

آرزو

عمريست كز سراچهء دل جانم آرزوست * وز جان ، صفاى مقدم جانانم آرزوست هرچند پير و خسته و ناآزموده‌ام * زان لعل لب به قدرت امكانم آرزوست پا از گليم خويش فراتر نمىكشم * كى من ز دوست لطف فراوانم آرزوست اندر هواى خال و خط و زلف و موى تو * رفته‌ست دين و دل ز كف ايمانم آرزوست پرواز حشر و نشر قيامت نمىكنم * تا از كمال فضل تو احسانم آرزوست چون جلوه كرد حسن تو برد اختيار دل * تا ديده ديد روى تو گفت آنم آرزوست من دردمند عشقم و در بستر فراق * افتاده‌ام ز وصل تو درمانم آرزوست عمرى كه بىتو مىگذرد چيست حاصلش * زين عمر در عذابم و پايانم آرزوست اى « شهره » دوست در تو و خارج ز خويشتن * سرگشته‌اى كه آن مه تابانم آرزوست

در خانهء ارباب

هر دو گرفتند ره خانه پيش * تا برسيدند به مطلوب خويش ديد سراييست بس آراسته * طاق و رواقش به فلك خاسته حاجب و دربان درش برقرار * خادمه و خادم آن بىشمار فرش ز ابريشم و بستر حرير * جامهء خدّام درش بىنظير صد چو پدر بر در آن خاكسار * چشم‌به‌راه و به دل امّيدوار تخت منقّش زده با طمطراق * پايهء قدرش شده بر نُه رواق تا كه درآمد به در از اندرون * مركز خودخواهى و كبر جنون تكيه برد يكسره بر تخت عاج * سجده بدان پايه گرفتى رواج . . .