آشناى ره عشقم نه اسير در غير * سالك ملك وجودم چه خيالى دارم
خاطرم با تو گرفتار و دلم با تو انيس * بين كه از دولت عشقت چه خصالى دارم
وصف رويت همهشب مونس تنهايى ماست * بهتر از اين چه كنم تا كه مجالى دارم
گفته بودى چو بكوشم به وصالت برسم * كى در انديشه چنين فكر محالى دارم
در ميان همه عشّاق نباشد چو منى * كز گدايى درت جاه و جلالى دارم
« شهره » در باديهء عشق گرفتار بسيست * من ميان همه خورشيد جمالى دارم
آرزو
عمريست كز سراچهء دل جانم آرزوست * وز جان ، صفاى مقدم جانانم آرزوست
هرچند پير و خسته و ناآزمودهام * زان لعل لب به قدرت امكانم آرزوست
پا از گليم خويش فراتر نمىكشم * كى من ز دوست لطف فراوانم آرزوست
اندر هواى خال و خط و زلف و موى تو * رفتهست دين و دل ز كف ايمانم آرزوست
پرواز حشر و نشر قيامت نمىكنم * تا از كمال فضل تو احسانم آرزوست
چون جلوه كرد حسن تو برد اختيار دل * تا ديده ديد روى تو گفت آنم آرزوست
من دردمند عشقم و در بستر فراق * افتادهام ز وصل تو درمانم آرزوست
عمرى كه بىتو مىگذرد چيست حاصلش * زين عمر در عذابم و پايانم آرزوست
اى « شهره » دوست در تو و خارج ز خويشتن * سرگشتهاى كه آن مه تابانم آرزوست
در خانهء ارباب
هر دو گرفتند ره خانه پيش * تا برسيدند به مطلوب خويش
ديد سراييست بس آراسته * طاق و رواقش به فلك خاسته
حاجب و دربان درش برقرار * خادمه و خادم آن بىشمار
فرش ز ابريشم و بستر حرير * جامهء خدّام درش بىنظير
صد چو پدر بر در آن خاكسار * چشمبهراه و به دل امّيدوار
تخت منقّش زده با طمطراق * پايهء قدرش شده بر نُه رواق
تا كه درآمد به در از اندرون * مركز خودخواهى و كبر جنون
تكيه برد يكسره بر تخت عاج * سجده بدان پايه گرفتى رواج . . .