شعله آه
چنانم شمع دل در سينه بىپروانه مىسوزد * تو گويى در كنار كعبه آتشخانه مىسوزد
نه تنها جان و دل سوزد مرا از جلوه چشمش * كه در ميخانه ساغر هم از آن مستانه مىسوزد
چه طرفه عاشق شمع است اين پروانه اى ياران * ز شوق وصل دلدارش چنين جانانه مىسوزد
چنان در سينهام از دست غم سرمىكشيد آتش * كه از سوزش به دست من دل پيمانه مىسوزد
ز شيرين قصّهء فرهاد سرگردان خبر دارم * كه كوه بيستون از شرح اين افسانه مىسوزد
ز جغد شومبخت خود چه گويم چونكه مىبينم * كه بلبل در چمن بر ماتم ويرانه مىسوزد
چه خوش از ساغر دل باخبر گشتم به ميخانه * كز اين غافلدلان ، ساقى ما رندانه مىسوزد
دلم تنگ است اى ساقى ، مرا مى بيشتر بايد * و گرنه شعله آهم تو را ميخانه مىسوزد
چنان از آشنايان بر سرم سنگ جفا بارد * كه بر احوال زارم « شهديا » بيگانه مىسوزد