تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2079

مساهمون:

ص٢٠٧٩
لبالب ز خون است ميناى دل * لبالب كن از باده ميناى من مران از گناهِ تهيدستىام * مرنجان دل ناشكيباى من تو هم مطربا نغمه‌اى ساز كن * كه سوزش بود درد گوياى من به سازت ز غمهاى من مايه ده * كه غمناك‌تر گردد آواى من چنان لرزه انداز و در تار چنگ * كه شد زنده گويم نكيساى من چه حاجب به گفتارم از سوز دل * كه خود نقش غمهاست سيماى من فلك را چه گويم ، چه با من نكرد * جهان است گويى به ايذاى من از اين زشت و زيبا كه در كار اوست * خجل گشت چشمان بيناى من همه پاى شوقم به دنيا شكست * به گيتى نباشد دگر جاى من از اين عمر بىحاصل بادپاى * گره بسته اندوه ، در ناى من همه تار مويم سپيدى گرفت * سحر سر زد از شام يلداى من چه شد آن جوانى و عيش و سرور ؟ * چه شد آن‌همه شور و غوغاى من دريغا ز ديروز و امروز عمر * دريغا ز امروز و فرداى من نخندد به رويم دگر غنچه‌اى * چو لبهاى يار فريباى من به دفتر مرا نيست جز نقش غم * بدين خامهء اشك‌پيماى من بود شعر تو بعد از اين « شهديا » * حديث پريشانى واى من چه خوش گفت در پاى سنگين‌دلى * مهين شاعر من « اوستاى » من « بيايد كه روزى ندامت برى * ز آزار من اى دلاراى من »

اميدوار

درد هجران فكارى داشتم ، دارم هنوز * ديدگان اشكبارى داشتم ، دارم هنوز نوبهارم شد خزان و در خزان عمر خويش * آرزوى وصل يارى داشتم ، دارم هنوز گرچه شد خاموش شمع آرزوهايم ، ولى * من دل اميدوارى داشتم ، دارم هنوز در سكوت نيمه‌شبها با نواى مرغ شب * ديدهء شب‌زنده‌دارى داشتم ، دارم هنوز هم شب‌آسا و پريشان همچو زلف يار خود * در جوانى روزگارى داشتم ، دارم هنوز شكوه كمتر « شهديا » چون در حريم كوى دوست * من هم آخر اعتبارى داشتم ، دارم هنوز