لبالب ز خون است ميناى دل * لبالب كن از باده ميناى من
مران از گناهِ تهيدستىام * مرنجان دل ناشكيباى من
تو هم مطربا نغمهاى ساز كن * كه سوزش بود درد گوياى من
به سازت ز غمهاى من مايه ده * كه غمناكتر گردد آواى من
چنان لرزه انداز و در تار چنگ * كه شد زنده گويم نكيساى من
چه حاجب به گفتارم از سوز دل * كه خود نقش غمهاست سيماى من
فلك را چه گويم ، چه با من نكرد * جهان است گويى به ايذاى من
از اين زشت و زيبا كه در كار اوست * خجل گشت چشمان بيناى من
همه پاى شوقم به دنيا شكست * به گيتى نباشد دگر جاى من
از اين عمر بىحاصل بادپاى * گره بسته اندوه ، در ناى من
همه تار مويم سپيدى گرفت * سحر سر زد از شام يلداى من
چه شد آن جوانى و عيش و سرور ؟ * چه شد آنهمه شور و غوغاى من
دريغا ز ديروز و امروز عمر * دريغا ز امروز و فرداى من
نخندد به رويم دگر غنچهاى * چو لبهاى يار فريباى من
به دفتر مرا نيست جز نقش غم * بدين خامهء اشكپيماى من
بود شعر تو بعد از اين « شهديا » * حديث پريشانى واى من
چه خوش گفت در پاى سنگيندلى * مهين شاعر من « اوستاى » من
« بيايد كه روزى ندامت برى * ز آزار من اى دلاراى من »
اميدوار
درد هجران فكارى داشتم ، دارم هنوز * ديدگان اشكبارى داشتم ، دارم هنوز
نوبهارم شد خزان و در خزان عمر خويش * آرزوى وصل يارى داشتم ، دارم هنوز
گرچه شد خاموش شمع آرزوهايم ، ولى * من دل اميدوارى داشتم ، دارم هنوز
در سكوت نيمهشبها با نواى مرغ شب * ديدهء شبزندهدارى داشتم ، دارم هنوز
هم شبآسا و پريشان همچو زلف يار خود * در جوانى روزگارى داشتم ، دارم هنوز
شكوه كمتر « شهديا » چون در حريم كوى دوست * من هم آخر اعتبارى داشتم ، دارم هنوز