تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2078

مساهمون:

ص٢٠٧٨

الماس

اگر اشك غم از هجران آن مهپاره مىريزم * خوشم چون دانهء الماس بر رخساره مىريزم من آن آوارهء شهرم كه همچون ابر پاييزى * سرشك غم به پاى مردم آواره مىريزم به جرم تنگدستى ساقيا ، بيچاره‌ام منگر * كه من با دُرد هر پيمانه طرح چاره مىريزم دريغ از ما مكن مطرب ، به چنگت جلوهء غم ده * كه من درد درون خويش را يكباره مىريزم منم درياى موّاجى كه از كام صدفهايم * گهر بر ساحل امّيد خود همواره مىريزم به پايش دوش چون « شهدى » گهر از ديده افشاندم * ندانستم ، من اين گوهر به سنگ خاره مىريزم

دنياى دل

ز سوز دل زار و شيداى من * به غم سوز و امشب سراپاى من چو شمعيست پرشعله از سوز دل * ز سر تا به پا ، جمله اعضاى من چو گيسوى آشفتهء دلبران * به چشمم سيه گشته دنياى من چنانم ز چشمان فروريزد اشك * كه دامان من گشته درياى من شكستند بازار گوهرفروش * تو گويى دو چشم گهرزاى من فلك را ندانم چه باشد به سر * كز او جز زيان نيست سوداى من چو مجنون به غم آن‌چنانم اسير * كه از ياد من رفته ليلاى من نوا خيزدم امشب از دل كز آن * فضا گشت پر از خداياى من ز دون‌پروريهاى دنياى دون * چه بر من گذشته‌ست اى واى من همه درد و دردآفرين آفريد * تن و جان پنهان و پيداى من خدا را ندانم نصيبى چه بود * ز خلق من و همچنانهاى من بده ساقيا باده‌اى كامشبم * برون از حساب است غمهاى من