الماس
اگر اشك غم از هجران آن مهپاره مىريزم * خوشم چون دانهء الماس بر رخساره مىريزم
من آن آوارهء شهرم كه همچون ابر پاييزى * سرشك غم به پاى مردم آواره مىريزم
به جرم تنگدستى ساقيا ، بيچارهام منگر * كه من با دُرد هر پيمانه طرح چاره مىريزم
دريغ از ما مكن مطرب ، به چنگت جلوهء غم ده * كه من درد درون خويش را يكباره مىريزم
منم درياى موّاجى كه از كام صدفهايم * گهر بر ساحل امّيد خود همواره مىريزم
به پايش دوش چون « شهدى » گهر از ديده افشاندم * ندانستم ، من اين گوهر به سنگ خاره مىريزم
دنياى دل
ز سوز دل زار و شيداى من * به غم سوز و امشب سراپاى من
چو شمعيست پرشعله از سوز دل * ز سر تا به پا ، جمله اعضاى من
چو گيسوى آشفتهء دلبران * به چشمم سيه گشته دنياى من
چنانم ز چشمان فروريزد اشك * كه دامان من گشته درياى من
شكستند بازار گوهرفروش * تو گويى دو چشم گهرزاى من
فلك را ندانم چه باشد به سر * كز او جز زيان نيست سوداى من
چو مجنون به غم آنچنانم اسير * كه از ياد من رفته ليلاى من
نوا خيزدم امشب از دل كز آن * فضا گشت پر از خداياى من
ز دونپروريهاى دنياى دون * چه بر من گذشتهست اى واى من
همه درد و دردآفرين آفريد * تن و جان پنهان و پيداى من
خدا را ندانم نصيبى چه بود * ز خلق من و همچنانهاى من
بده ساقيا بادهاى كامشبم * برون از حساب است غمهاى من