تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2077

مساهمون:

ص٢٠٧٧

سفرهء دل

مرا آشنا ، با غم روزگاران ، تو كردى * دلم را پريشان‌تر از بىقراران تو كردى ز بند غم آزاد بودم ، دگربارم اى جان * گرفتار عشق رخ گلعذاران تو كردى به گلزار هستى مرا ، در بر نقش گلها * غزلخوان هر گلشنى ، چون هزاران تو كردى به ميخانه سهمم ز مى جرعه‌اى بود و امّا * مرا همدم ساقى و ميگساران تو كردى گهر ريزدم از غم دل ، به شام جدايى * دو چشم مرا همچو ابر بهاران تو كردى چه گويم به ياران ، چراغانى دامنم را ؟ * كه از اشك خونين چنان لاله‌زاران تو كردى ز بس سفرهء دل گشودم به هر محفل از غم * گريزان ز « شهدى » همه جمع ياران تو كردى

تمنّاى دل

باز از من دلبرى فرزانه مىخواهد دلم * همنشينى عاشق و ديوانه مىخواهد دلم همنشينى عاشق و ديوانه مىخواهد دلم * سالها من بودم و دل بود و خلوتگاه عشق امشب از من وصلت جانانه مىخواهد دلم * دامنم درياى گوهر مىشود هرگه ز من جلوه‌اى از پرتو دردانه مىخواهد دلم * تا كه ديدم مشتعل دشت شقايق را ز دور شرمى از شمع و گل و پروانه مىخواهد دلم * سينه‌ام گنج غم عشق است ، ساقى همّتى باده را آباد اين ويرانه مىخواهد دلم * در هواى دل بدادم خانمانى را به باد اينك از بىخانمانى خانه مىخواهد دلم * تا چو من گشته پريشان زلف مشك‌آساى تو موبه‌مو وصف تو را از شانه مىخواهد دلم * چون گسستند آشنايان رشتهء الفت به قهر بعد از اين با خويش هم بيگانه مىخواهد دلم * با كه گويم درد خود زين خواهش دل ، « شهديا » از تهيدستى چو من پيمانه مىخواهد دلم