سفرهء دل
مرا آشنا ، با غم روزگاران ، تو كردى * دلم را پريشانتر از بىقراران تو كردى
ز بند غم آزاد بودم ، دگربارم اى جان * گرفتار عشق رخ گلعذاران تو كردى
به گلزار هستى مرا ، در بر نقش گلها * غزلخوان هر گلشنى ، چون هزاران تو كردى
به ميخانه سهمم ز مى جرعهاى بود و امّا * مرا همدم ساقى و ميگساران تو كردى
گهر ريزدم از غم دل ، به شام جدايى * دو چشم مرا همچو ابر بهاران تو كردى
چه گويم به ياران ، چراغانى دامنم را ؟ * كه از اشك خونين چنان لالهزاران تو كردى
ز بس سفرهء دل گشودم به هر محفل از غم * گريزان ز « شهدى » همه جمع ياران تو كردى
تمنّاى دل
باز از من دلبرى فرزانه مىخواهد دلم * همنشينى عاشق و ديوانه مىخواهد دلم
همنشينى عاشق و ديوانه مىخواهد دلم * سالها من بودم و دل بود و خلوتگاه عشق
امشب از من وصلت جانانه مىخواهد دلم * دامنم درياى گوهر مىشود هرگه ز من
جلوهاى از پرتو دردانه مىخواهد دلم * تا كه ديدم مشتعل دشت شقايق را ز دور
شرمى از شمع و گل و پروانه مىخواهد دلم * سينهام گنج غم عشق است ، ساقى همّتى
باده را آباد اين ويرانه مىخواهد دلم * در هواى دل بدادم خانمانى را به باد
اينك از بىخانمانى خانه مىخواهد دلم * تا چو من گشته پريشان زلف مشكآساى تو
موبهمو وصف تو را از شانه مىخواهد دلم * چون گسستند آشنايان رشتهء الفت به قهر
بعد از اين با خويش هم بيگانه مىخواهد دلم * با كه گويم درد خود زين خواهش دل ، « شهديا »
از تهيدستى چو من پيمانه مىخواهد دلم