ارمغان ديار دوست
دوش پرسيدم ز عاشقپيشهاى وارستهاى * دست از جان و دل اندر راه عشقى شستهاى
كز ديار دوست دارى ارمغانى گفت نى * غير روى زرد و حال زار و قلب خستهاى
از طريق عشق گفتم : داستانى بازگوى * گفت : نتوان گفت جز با مردم شايستهاى
گفتم : اندر بارگاه دوست كس را بار هست ؟ * گفت : آرى آرى از قيد علايق رستهاى
كيست گفتم : آنكه پيشى جويد اندر وصل يار * گفت : در كنجى به ياد دوست خوش بنشستهاى
گفتمش : خال سيه بر گونهء معشوق چيست ؟ * گفت : عكس مردمك از چشم عاشق جستهاى
گفتم اشك عاشقان را چيست معنى باز گفت * هست اسرار محبّت نكتهء برجستهاى
گفتم اين فرياد و شوق بلبل و پروانه چيست ؟ * گفت دركش نيست جز اندر خور دلبستهاى
گفتمش در سر مرا باشد هواى كوى يار * گفت نتوان بر هوا شد با پر بشكستهاى
خود ز گلهاى حقايق در گلستان وجود * كوش « شهدى » تا فراهم آيدت گلدستهاى