غمت را نهان مىكنم در دل خود * چو رازى كه در سينه پنهان نشيند
چه غم گر شود خون ، دل من ز هجران * دلت خوش به بزم رقيبان نشيند
تو جان منى كس ز جان رو نتابد * به دل گر غم از تو فراوان نشيند
و ليكن چه كارى توان كرد آن دم * كه مىخواهد از تن جدا ، جان نشيند
ز جان دادنم چونكه شاد است جانان * دهم جان به راهش كه شادان نشيند
تو جان دادى و جان ستاندى ز « شهدى » * نبينم كه جانت پشيمان نشيند
عشق فسونگر
از اينجا مانده ز آنجا راندهام درماندگى تا كى * خدايا سيرم از اين زندگى ، اين زندگى تا كى ؟
فريبى ديدم آخر هر نويدى را به دل دادم * نيارم روى دل ديدن ز دل شرمندگى تا كى ؟
ندارم طاقت شبهاى تار زندگى يا رب * فروغى پرتوى كو ، حسرت تابندگى تا كى ؟
نديدم غير افسون هركه خواند افسانهء عشقى * به درگاه تو اى عشق فسونگر بندگى تا كى ؟
به پاى بىوفايان گوهر اشك اين همه مفشان * نمىدانند قدر اين گهر بخشندگى تا كى ؟
حريفان دست در آغوش شاهد ، شاهد عشرت * تو با حسرت دلا در نيمه ره واماندگى تا كى ؟
نبردى سودى از عشقى كه در دل داشتى « شهدى » * هوسبازان هوس جويند اين يكدندگى تا كى ؟
تشنهء عشق
از پشت شيشه بر من و او مىزد * مهتاب شوخ چشمك رندانه
زانسوى كوچه ، نرم و سبك ، جويى * سر داده بود نغمهء مستانه
* *