تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2071

مساهمون:

ص٢٠٧١
غمت را نهان مىكنم در دل خود * چو رازى كه در سينه پنهان نشيند چه غم گر شود خون ، دل من ز هجران * دلت خوش به بزم رقيبان نشيند تو جان منى كس ز جان رو نتابد * به دل گر غم از تو فراوان نشيند و ليكن چه كارى توان كرد آن دم * كه مىخواهد از تن جدا ، جان نشيند ز جان دادنم چونكه شاد است جانان * دهم جان به راهش كه شادان نشيند تو جان دادى و جان ستاندى ز « شهدى » * نبينم كه جانت پشيمان نشيند

عشق فسونگر

از اينجا مانده ز آنجا رانده‌ام درماندگى تا كى * خدايا سيرم از اين زندگى ، اين زندگى تا كى ؟ فريبى ديدم آخر هر نويدى را به دل دادم * نيارم روى دل ديدن ز دل شرمندگى تا كى ؟ ندارم طاقت شبهاى تار زندگى يا رب * فروغى پرتوى كو ، حسرت تابندگى تا كى ؟ نديدم غير افسون هركه خواند افسانهء عشقى * به درگاه تو اى عشق فسونگر بندگى تا كى ؟ به پاى بىوفايان گوهر اشك اين همه مفشان * نمىدانند قدر اين گهر بخشندگى تا كى ؟ حريفان دست در آغوش شاهد ، شاهد عشرت * تو با حسرت دلا در نيمه ره واماندگى تا كى ؟ نبردى سودى از عشقى كه در دل داشتى « شهدى » * هوسبازان هوس جويند اين يك‌دندگى تا كى ؟

تشنهء عشق

از پشت شيشه بر من و او مىزد * مهتاب شوخ چشمك رندانه زان‌سوى كوچه ، نرم و سبك ، جويى * سر داده بود نغمهء مستانه
* *