گرچه بودم برت آرام و خموش * دل من دستخوش سيلى بود
طاقت اشك تو كى دارد ، دل * قطرهاى هم به خدا خيلى بود
* *
همچنان زورق بىپشت و پناه * دل ز امواج غم آرام نداشت
تا كه خنديدى و خورشيدم تافت * روى بر ساحل اميد گذاشت
* *
گاه رفتن كه دلم سوى تو بود * چشم من داشت هواى دو ، رطب
نيك فهميدى و چون مىرفتى * ديدمت خندهزن انگشت به لب
* *
بوسه دادى به سر انگشت ظريف * لذّت بوسه به من بخشيدى
بوسه دادى تو و لرزيد دلم * اى دل از شوق مگر لرزيدى ؟
رنج هجران
گرچه آن آرام جان هردم بيازارد مرا * باز مىدانم كه چون جان دوست مىدارد مرا
تا ز چشم او نيفتم چشم پوشيدم از او * دور گشتم تا چون آن گل خوار نشمارد مرا
وصل او مىخواستم امّا فراموشش شدم * رنج هجران مىكشم شايد كه ياد آرد مرا
مردهام پنداشت كامد با رقيب از من گذشت * من به عشقش زندهام گو مرده پندارد مرا
بىنصيبم ديد از درّ و گهر دامن كشيد * بىخبر كز ديده بر دامن گهر بارد مرا
روز و شبها با خيالش رازها دارم چه غم * گر كه دور از خويشتن عمرى نگه دارد مرا
در دل « شهدى » بجز نقش وجودش هيچ نيست * بىوفا آن سنگدل چون خويش انگارد مرا