« او » دست مهر بر تن رنجور من كشيد * زنجير نامرادى شبهاى من گسست
عشق من است اينكه چنين دوست دارمش * او مرغ آرزوست كه بر بام من نشست
* *
تقدير اوست گر كه بسوزد در آتشى * او را مسوز ، خرمن جان مرا بسوز
گر حكم توست تا كه به غم مبتلا شود * او را ببخش ، تير بلا بر تنم بدوز
* *
او آن زمان كه چشم به دنياى ما گشود * آغوش گرم و مهر كسى را به خود نديد
آن زن كه بود مادر اين دختر اميد * با دست خويش رشتهء پيمان او بريد
* *
مادر نبود تا كه در آغوش گرم خويش * بفشاردش به سينه و با او صفا كند
يا اينكه دست مهر به گيسوى او كشد * يا اينكه بوسه با لب او آشنا كند
* *
اينك درون ظلمت شبهاى بىاميد * من همچو سايه در كف پايش نشستهام
جز او به دل نمانده تمنّاى ديگرى * جز روى او ، به روى دگر دل نبستهام
* *
بارى خداى من قسمت مىدهم به عشق * هرگز مخواه طعن رقيبان به جان او
او را چنين كه هست به پاكى نگاه دار * آرى مخواه غرق تباهى روان او
* *
اى آفريدگار ! قسم مىدهم تو را * بر خون گرم سينهء مجنون بىگناه
آرى قسم به خون شهيدان راه عشق * آرى قسم به نالهء عشّاق بىپناه
* *
كز عاشقان پاك مكن لطف خود دريغ * كابوس يأس همدم شبهايشان مكن
خورشيد عشق بر دلشان جاودان بدار * جز نغمهء اميد به لبهايشان مكن
* *
هان اى خداى ، مهر مرا از دلش مگير * من بندىام مخواه ، ز بندش رها شوم
هرگز بر آن مباش كه تنها گذارىام * هرگز روا مدار كه از او جدا شوم