تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2064

مساهمون:

ص٢٠٦٤

براى خورشيد

از زادگاه خويش از آن ديار خفته به آغوش تيرگى آهنگ شهر چشمه خورشيد كرده‌ام * راهى دراز بود من در ميان راه هرجا نشان ز چشمهء خورشيد ديده‌ام آن‌سو شتافتم امّا چه سود ، هرچه دويدم سراب بود * راهى دراز بود ياران نيمه‌راه خود را به يك ستارهء بيگانه از فروغ ارزان فروختند * در ره نشستگان آنها كه عشق چشمهء خورشيد جاودان از دل گرفته‌اند گفتند طعنه‌وار كاين ره نشان به چشمهء خورشيد كى برد خورشيد قصّه است هرگز نبود و نيست اين خودپسند شاعر زنجيرى هوس با اين فريب تلخ هر شب درون چشمه آغوش اختران تن را به آب شست