براى خورشيد
از زادگاه خويش
از آن ديار خفته به آغوش تيرگى
آهنگ شهر چشمه خورشيد كردهام
* راهى دراز بود
من در ميان راه
هرجا نشان ز چشمهء خورشيد ديدهام
آنسو شتافتم
امّا چه سود ، هرچه دويدم سراب بود
* راهى دراز بود
ياران نيمهراه
خود را به يك ستارهء بيگانه از فروغ
ارزان فروختند
* در ره نشستگان
آنها كه عشق چشمهء خورشيد جاودان
از دل گرفتهاند
گفتند طعنهوار
كاين ره نشان به چشمهء خورشيد كى برد
خورشيد قصّه است
هرگز نبود و نيست
اين خودپسند شاعر زنجيرى هوس
با اين فريب تلخ
هر شب درون چشمه آغوش اختران
تن را به آب شست