تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2059

مساهمون:

ص٢٠٥٩
اندر اين شهرند اين مردم ز جان * خواجه‌اى را خانه‌زاد و بندگان عور در خود ديد و در آنان گريست * سر به‌سوى آسمان كرد و گريست گفت با دادار خود كاى ذوالجلال * بنده‌دارى كن تو هم همچون رجال بندگان خواجه پوشند از حرير * بندگانت عور و سرتاپا فقير اين ندا آمد به گوشش از سروش * پوشش ار خواهى تو هم چونان بكوش بندگان خواجه چون فرمانبرند * لايق ملبوس و زيب و زيورند چون تو ما را بنده‌اى بيكاره‌اى * زين جهت هم عور و هم آواره‌اى

رباعى

دانى كه چرا قرين گل ، خار بود * اندر دل لاله ، داغ آزار بود در دهر سخنوران بر اين منوالند * روشن چو چراغ و پايشان تار بود