اندر اين شهرند اين مردم ز جان * خواجهاى را خانهزاد و بندگان
عور در خود ديد و در آنان گريست * سر بهسوى آسمان كرد و گريست
گفت با دادار خود كاى ذوالجلال * بندهدارى كن تو هم همچون رجال
بندگان خواجه پوشند از حرير * بندگانت عور و سرتاپا فقير
اين ندا آمد به گوشش از سروش * پوشش ار خواهى تو هم چونان بكوش
بندگان خواجه چون فرمانبرند * لايق ملبوس و زيب و زيورند
چون تو ما را بندهاى بيكارهاى * زين جهت هم عور و هم آوارهاى
رباعى
دانى كه چرا قرين گل ، خار بود * اندر دل لاله ، داغ آزار بود
در دهر سخنوران بر اين منوالند * روشن چو چراغ و پايشان تار بود