تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2063

مساهمون:

ص٢٠٦٣
اى آشنا ، بسوخت دل از درد همّتى * ديگر مپرس از چه در اين راه مانده‌ام همگام با لهيب نفسهاى آرزو * نامت به گوش مردم اين شهر خوانده‌ام
* *
اى آشنا ، بس است دگر قصّه‌هاى تلخ * چشمم به راه مانده و در انتظارمت بازآ كه هيچ خبر تو مرا آرزو نبود * اى آشناى من ، « به خدا دوست دارمت »

درمان

بيگانه در اين شهرم و خاموش چو دريا * آشفته دل از حسرت ديدار عزيزان بيگانه‌تر از من به خدا نيست در اين شهر * كس نيست چو من از خود و از خلق گريزان
* *
تنهايم و تنها و دل‌افسرده از اين عمر * در خلوت من پاى عزيزى نرسيده‌ست افسوس كه هم‌صحبت من سايهء من بود * مهتاب كسى بر شب تارم نكشيده‌ست
* *
عمريست كه هر شب چو رسم بر در خانه * نه نور چراغى بنشيند به نگاهم در چون بگشايم همه خاموشى و ظلمت * هرگز نشده هيچ‌كسى چشم به را هم
* *
هر شب ، همه‌شب ديدهء من خيره به در بود * شايد كه ببينم رخ آن همدم جاويد آرى همه‌شب مانده دلم در تب اين شوق * شايد كه زند پنجه به در دختر امّيد
* *
هيهات چو پايم به سر راه كشيدم * پَر آمده‌اى گفت به دنبال تو آيم همراه من آمد ، ولى خسته به من گفت * اين راه دراز است و در اين راه نپايم
* *
شب‌تاب كشيدم به ره عابر گمراه * گفتم كه چو آيد به كنارم بنشيند چون آتش من ديد به من گفت كه اى مرد * عاقل به خدا خانه در آتش نگزيند
* *
در خويشم و از خويش گريزانم و مبهوت * نه بر سر آنم كه دل از عمر بگيرم درديست به دل دانم و گويم كه رفيقان * درمان من آن است كه خاموش بميرم