اى آشنا ، بسوخت دل از درد همّتى * ديگر مپرس از چه در اين راه ماندهام
همگام با لهيب نفسهاى آرزو * نامت به گوش مردم اين شهر خواندهام
* *
اى آشنا ، بس است دگر قصّههاى تلخ * چشمم به راه مانده و در انتظارمت
بازآ كه هيچ خبر تو مرا آرزو نبود * اى آشناى من ، « به خدا دوست دارمت »
درمان
بيگانه در اين شهرم و خاموش چو دريا * آشفته دل از حسرت ديدار عزيزان
بيگانهتر از من به خدا نيست در اين شهر * كس نيست چو من از خود و از خلق گريزان
* *
تنهايم و تنها و دلافسرده از اين عمر * در خلوت من پاى عزيزى نرسيدهست
افسوس كه همصحبت من سايهء من بود * مهتاب كسى بر شب تارم نكشيدهست
* *
عمريست كه هر شب چو رسم بر در خانه * نه نور چراغى بنشيند به نگاهم
در چون بگشايم همه خاموشى و ظلمت * هرگز نشده هيچكسى چشم به را هم
* *
هر شب ، همهشب ديدهء من خيره به در بود * شايد كه ببينم رخ آن همدم جاويد
آرى همهشب مانده دلم در تب اين شوق * شايد كه زند پنجه به در دختر امّيد
* *
هيهات چو پايم به سر راه كشيدم * پَر آمدهاى گفت به دنبال تو آيم
همراه من آمد ، ولى خسته به من گفت * اين راه دراز است و در اين راه نپايم
* *
شبتاب كشيدم به ره عابر گمراه * گفتم كه چو آيد به كنارم بنشيند
چون آتش من ديد به من گفت كه اى مرد * عاقل به خدا خانه در آتش نگزيند
* *
در خويشم و از خويش گريزانم و مبهوت * نه بر سر آنم كه دل از عمر بگيرم
درديست به دل دانم و گويم كه رفيقان * درمان من آن است كه خاموش بميرم