چو خورشيد لب بامى مرا عمر * بسرآمد در اين دنياى پرجوش
شگفتيهاى زيباى طبيعت * يكايك ديدهام در نيش و در نوش
به هر نغمه كه ساز چرخ بنواخت * به هر زير و بم او دادهام گوش
بسى شبها در اين بستان كه بودم * نهادم روى خاشاكى بناگوش
فراهم كردمت باغى مصفّا * كه تا ياد مَنَت نبود فراموش
مرا خود از نياكان اين وديعه * ز دوشى شد به نوبت بر سر دوش
كنون بسپارمت اين گنج شايان * كه باشد بهترين ارث و نكو توش
منالى از فراز تنگدستى * و يا از گرمى و سردى و تنپوش
كه ما خود زادهء خورشيد و ماهيم * نسب داريم از ناهيد و شيدوش
تنعّمهاى مخلوق خداوند * ز دست ماست از سرپوش و پاپوش
ولى افسوس قدر ما ندانند * به جاى همرهى ما را برانند
كاروان شباب
اى دريغا كه كاروان شباب * از برم رفت و جاودان هم رفت
تا به خود آمدم بديدم باز * نوبهار آمد و خزان هم رفت
آنهمه خاطرات عيش و نشاط * همچو احلام بود و آن هم رفت
آنكه بودى مرا چو روح روان * به كمان آمد از كمان هم رفت
صبح تا آفتاب عمر دميد * ننشست يكزمان ، زمان هم رفت
نوجوانى چو اشك ديدهء من * شد روان ، همرهش روان هم رفت
آرزو و اميد و عشق و توان * ناتوان گشته و توان هم رفت
واى بر من كه آنهمه آمال * در ميان بود و از ميان هم رفت
بندگان فرمانبردار ، وفادار خواجگان روزگارند ، نافرمانان اگر عورند از آن است كه از ساحت بندگى دورند
ديد عورى مردمى آراسته * تن به ملبوسى گران پيراسته
گفت با يكتن كه اينان كيستند * از چه قومى در كجاشان زيستند
گفت اندر پاسخش آن رهگذر * كه چسان نبود تو را ، زيشان خبر