تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2058

مساهمون:

ص٢٠٥٨
چو خورشيد لب بامى مرا عمر * بسرآمد در اين دنياى پرجوش شگفتيهاى زيباى طبيعت * يكايك ديده‌ام در نيش و در نوش به هر نغمه كه ساز چرخ بنواخت * به هر زير و بم او داده‌ام گوش بسى شبها در اين بستان كه بودم * نهادم روى خاشاكى بناگوش فراهم كردمت باغى مصفّا * كه تا ياد مَنَت نبود فراموش مرا خود از نياكان اين وديعه * ز دوشى شد به نوبت بر سر دوش كنون بسپارمت اين گنج شايان * كه باشد بهترين ارث و نكو توش منالى از فراز تنگدستى * و يا از گرمى و سردى و تن‌پوش كه ما خود زادهء خورشيد و ماهيم * نسب داريم از ناهيد و شيدوش تنعّمهاى مخلوق خداوند * ز دست ماست از سرپوش و پاپوش ولى افسوس قدر ما ندانند * به جاى همرهى ما را برانند

كاروان شباب

اى دريغا كه كاروان شباب * از برم رفت و جاودان هم رفت تا به خود آمدم بديدم باز * نوبهار آمد و خزان هم رفت آن‌همه خاطرات عيش و نشاط * همچو احلام بود و آن هم رفت آنكه بودى مرا چو روح روان * به كمان آمد از كمان هم رفت صبح تا آفتاب عمر دميد * ننشست يك‌زمان ، زمان هم رفت نوجوانى چو اشك ديدهء من * شد روان ، همرهش روان هم رفت آرزو و اميد و عشق و توان * ناتوان گشته و توان هم رفت واى بر من كه آن‌همه آمال * در ميان بود و از ميان هم رفت

بندگان فرمانبردار ، وفادار خواجگان روزگارند ، نافرمانان اگر عورند از آن است كه از ساحت بندگى دورند

ديد عورى مردمى آراسته * تن به ملبوسى گران پيراسته گفت با يك‌تن كه اينان كيستند * از چه قومى در كجاشان زيستند گفت اندر پاسخش آن رهگذر * كه چسان نبود تو را ، زيشان خبر