شعر و عشق
در انديشهء من به پندار و وهم * نهان و عيان چهرهء دلبريست
چو امّيد و يأسى كه در زندگىست * دلم گه از او شاد و گه آذرىست
* *
به اميد وصلش اگر دل طپد * پرىوار از ديده پنهان شود
نشيند اگر ساعتى در برم * دل از آتش عشق بريان شود
* *
در اعماق روحم كه بحريست ژرف * درخشان چو خورشيد باشد درى
گرت ديدهات چشم خفّاش نيست * توانى بيابى در آن گوهرى
* *
چنان دان كه اين گوهر تابناك * درخشانتر است از مه و مشترى
نگاريست با فرّه از شعر و عشق * عروسيست زيبنده در دلبرى
* *
دلم چون شود روشن از روى او * سرايد بسى نغمهء دلفريب
به هر پرده چون چنگ گيرد به كف * ربايد قرار از دل ناشكيب
* *
من آن نغمهپرداز شوريدهام * كه عشق است سرمايهء شعر من
روانى كه از عشق باشد تهى * نه ما را شناسد نه قدر سخن
چكامه
اى ديده دمى به حال ايران بين * با ديدهء دل ، نه ديدهء جان بين
اين خاك كه بود رشك هر ملكى * اكنون ز ستم خراب و ويران بين
اين جاى كه بود مسكن بلبل * اكنون هله جاى زاغ و بومان بين
اين مركز دانش و فضيلت را * منزلگه مردمان نادان بين
اين پهنه كه بود مهد آرامش * چو طرّهء دلبران پريشان بين
اين روضه كه چون بهشت مىبودى * صد بدترش از جحيم و زندان بين
در كشور داريوش و نوشروان * بيگانهپرست را به جولان بين