چشم طمع دريده چشمان را * از هر طرفى به ملك ساسان بين
آن فرّ و شكوه باستانى را * محو از ستم فلان و به همان بين
آن مردمى و وطنپرستى را * محكوم زوال و سير دوران بين
بر جاى هنرور و هنرپرور * شيطانصفت و گسستهپيمان بين
پرمفسده از نفاق و بىدينى * اين ملك ز دست كاسهليسان بين
گيتى ز فضيلت و هنر آباد * از جهل ، خراب ملك ايران بين
اندر پى سيم و زر گروهى پست * بر درگه خصم ملك پويان بين
يك دستهء ديگرى ز نادانى * سرگشته چو گو ، اسير چوگان بين
قومى به در سراى بيگانه * فرمانبر اجنبى و خصمان بين
در عرصهء حادثات ظلمانى * ما را همه مات و محو و حيران بين
سررشتهء كار ما ز كف چون رفت * گرداب فتادهمان به طوفان بين
اى ديده مبين سرير نااهلان * راهى كه خرد پسندد آنسان بين
خواهى اگر عزّت و نكونامى * رسم و روش و طريق نيكان بين
فرمود نبى كه جزو ايمان است * حبّ وطن و بگفت پاكان بين
از طبع « شهاب » آنچه را ديدى * چون دستهگلى عبيرافشان بين
دانش
اگر ديده بىنور دانش بود * نگويد كسى ديدهء مردميست
روانى كه عارى بود از خرد * به بىدانشى دور از خرّميست
ستايد روان را به دانش خرد * كه دانش شناسندهء آدمىست
بود بىنياز آنكه با دانش است * جز اين آنچه دارى به بيشى ، كميست
به يك حلقه زرّين كه در شست توست * مناز و مگو خود مرا خاتميست
به دانش جراحات نفس وجود * نما چاره كش فايده مرهميست
چو مه در پى مهر تابنده شو * به تابندگى گر تو را همدميست
پند دهقان
چنين مىگفت دهقانى به فرزند * كه اى جانانه در سعى و عمل كوش