مى خوردن زياد ز حكمت بود برون * من چون حكيم ، باده خورم كم بياوريد
از مى غرض مرا نبود بادهء مغان * آن مى كه تربيت شده از جم بياوريد
امروز طبعها همه « شوقى » فسرده است * گر منكرى بگو دل خرّم بياوريد
تير نگاه
كمان ابرويت بر قصد نخجير * نگاهى كرد و افكندم به يك تير
به يك تيرم زد و افكندم و بست * كجا صيّاد رحم آرد به نخجير ؟
دلم در زلف خود بستهست ، آرى * كشد ديوانه را عاقل به زنجير
گشايش نيست بهر دل كه دارد * هزاران عقده آن زلف گرهگير
بديدم آن دهان در خواب ، گفتم * كه اين خواب مرا هيچ است تعبير
گر اين صورت كند روزى تصوّر * مصوّر ، مىشود مانند تصوير
نتابد چون رخت ماهى به گردون * نخيزد چون قدت سروى ز كشمير
تو بهتر از جهانى ، زان كه امروز * جوان هستى تو و باشد جهان پير
كشم گر آه ، آتش خيزد از سنگ * ندارد از چه در قلب تو تأثير
بپرس احوال « شوقى » را كه از قهر * شهيدش كردهاى بىجرم و تقصير