بدر از فلك بديد ، شبى ماه روى او * از غصّه كاست هر شبه تا از ميان برفت
آمد ز مهر بر سر بالين من طبيب * جان بر لبم بديد و تأسفكنان برفت
با آنكه چند بار زدم بوسه پاى او * آن شوخ باز از بر من سرگران برفت
خفتم كنار جوى لبتشنه آنقدر * كز جوى زندگانىام آب روان برفت
در اين سراى دون كه رباطى بود دودر * يك كاروان بيامد و يك كاروان برفت
دوشين به بزم انس همى بر زبان ما * عدل و سخاى حاتم و نوشيروان برفت
ديوان شعر « شوقى » شيرين كلام ما * چون قند اصفهان سوى هندوستان برفت
لرزد و ريزد
ز تار زلف تو مشك تتار لرزد و ريزد * و يا ز طرّهء سنبل غبار لرزد و ريزد
مزن به زلف سيه شانه زان كه از سر هر مو * دوصد هزار دل بىقرار لرزد و ريزد
هزار جان به تن عاشق ار بود ز محبّت * به خاك پاى تو بهر نثار لرزد و ريزد
ببين ز سوزش دل آگهى اگر كه بخواهى * كه چون ز آه درونم شرار لرزد و ريزد
به قصد قتل كه از ره رسى دوباره كه هردم * عرق ز اسب تو اى شهسوار لرزد و ريزد
تفرّجيست سر پل ، خصوص موسم سيلش * كه آب از زبر آبشار لرزد و ريزد
شب وصال تو اى شوخ چشم از كف « شوقى » * ز شوق روى تو جام عقار لرزد و ريزد
بزم عيش
خيزيد و بزم عيش فراهم بياوريد * در بزم عيش لالهرخى هم بياوريد
در غم نشسته را مى در غم كند علاج * از بهر دفع غم مى در غم بياوريد
شد ملك دل مسخّر ديو سفيد غم * آن مى كز اوست مردى رستم بياوريد
بيگانه نيست محرم راز درون ما * او را كنيد خارج و محرم بياوريد
شيپور و شمع و شاهد و شيرينى و شراب * اينها مقدّم است مقدّم بياوريد
در بزم بهر آنكه معطّر كنم دماغ * ريحان و شنبليد و سپرغم بياوريد
درهم شدهست كار ز بىدرهمى مرا * منّت نهيد بر من و درهم بياوريد
گر نيستيد يكسره شيطان وقت خود * با افتخار سجده به آدم بياوريد