تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2052

مساهمون:

ص٢٠٥٢

زار من و تو

صد شكر كه تا جاى به ميخانه گرفتم * كام دل خود از لب پيمانه گرفتم جز سوختن اى شمع مرا كار دگر نيست * در عشق تو اين شيوه ز پروانه گرفتم تا خويش نگردد خبر از راز من و تو * هر روز سراغ تو ز بيگانه گرفتم احوال مرا زلف تو آشفت ولى من * ايراد سر زلف تو بر شانه گرفتم تا ديده صبا زلف تو از مشك سخن گفت * من صحبت او را همه افسانه گرفتم خم گشته قدم بس‌كه كشم منت خوبان * اين بار گران چيست كه بر شانه گرفتم دلتنگ شدم بس‌كه از اين عالم معمور * چون جغد ، وطن گوشهء ويرانه گرفتم تا آنكه شود باخبر از حالت عشقش * آيينه به پيش رخ جانانه گرفتم دل يكسره پرداختم از مهر نكويان * پس عشق تو را وعده در اين خانه گرفتم « شوقى » به كف آورد سر زلف تو و گفت * زنجير براى دل ديوانه گرفتم

قبلهء شاعر

من از آن‌روز كه ديدم رخ نيكوى تو را * ساختم منزل خود خاك سر كوى تو را طوطى ناطقه‌ام قوّت گفتار نداشت * شد به گفتار چو ديد آيينهء روى تو را سرو شمشاد ز رفتار فتادند به باغ * چون بديدند خرامان قد دلجوى تو را آهوى چين فكند نافه به صحرا از شرم * گر برد باد سوى كشور چين بوى تو را خواهى ار كشتن عشّاق مرا اول كش * تا بسنجند همه قوّت بازوى تو را در مصلّاى عبادت چو روم بهر نماز * قبلهء خويش كنم طاق دو ابروى تو را چاره‌اى نيست به حال دل ديوانه من * جز كه زنجير كنندش خم گيسوى تو را افكنى گوى فصاحت چو به ميدان سخن * « شوقى » آن كيست كز اين عرصه برد گوى تو را

برفت

اى دل بهار آمد و فصل خزان برفت * بشكفت غنچه ، غم ز دل باغبان برفت ازبس‌كه ناتوان شدم از درد عشق او * جان عزيز از تن اين ناتوان برفت از ديده سيل اشكم و از سينه خيل آه * در انتظار آن مه نامهربان برفت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2052 | سيد محمد باقر برقعى