زار من و تو
صد شكر كه تا جاى به ميخانه گرفتم * كام دل خود از لب پيمانه گرفتم
جز سوختن اى شمع مرا كار دگر نيست * در عشق تو اين شيوه ز پروانه گرفتم
تا خويش نگردد خبر از راز من و تو * هر روز سراغ تو ز بيگانه گرفتم
احوال مرا زلف تو آشفت ولى من * ايراد سر زلف تو بر شانه گرفتم
تا ديده صبا زلف تو از مشك سخن گفت * من صحبت او را همه افسانه گرفتم
خم گشته قدم بسكه كشم منت خوبان * اين بار گران چيست كه بر شانه گرفتم
دلتنگ شدم بسكه از اين عالم معمور * چون جغد ، وطن گوشهء ويرانه گرفتم
تا آنكه شود باخبر از حالت عشقش * آيينه به پيش رخ جانانه گرفتم
دل يكسره پرداختم از مهر نكويان * پس عشق تو را وعده در اين خانه گرفتم
« شوقى » به كف آورد سر زلف تو و گفت * زنجير براى دل ديوانه گرفتم
قبلهء شاعر
من از آنروز كه ديدم رخ نيكوى تو را * ساختم منزل خود خاك سر كوى تو را
طوطى ناطقهام قوّت گفتار نداشت * شد به گفتار چو ديد آيينهء روى تو را
سرو شمشاد ز رفتار فتادند به باغ * چون بديدند خرامان قد دلجوى تو را
آهوى چين فكند نافه به صحرا از شرم * گر برد باد سوى كشور چين بوى تو را
خواهى ار كشتن عشّاق مرا اول كش * تا بسنجند همه قوّت بازوى تو را
در مصلّاى عبادت چو روم بهر نماز * قبلهء خويش كنم طاق دو ابروى تو را
چارهاى نيست به حال دل ديوانه من * جز كه زنجير كنندش خم گيسوى تو را
افكنى گوى فصاحت چو به ميدان سخن * « شوقى » آن كيست كز اين عرصه برد گوى تو را
برفت
اى دل بهار آمد و فصل خزان برفت * بشكفت غنچه ، غم ز دل باغبان برفت
ازبسكه ناتوان شدم از درد عشق او * جان عزيز از تن اين ناتوان برفت
از ديده سيل اشكم و از سينه خيل آه * در انتظار آن مه نامهربان برفت