تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2051

مساهمون:

ص٢٠٥١

فتنه خوابيده

فتنه خوابيده و دل در تب‌وتاب افتاده‌ست * چشم بيمار تو در بستر خواب افتاده‌ست دل چو در زلف تو افتاد به خود مىپيچيد * مار او را زده كاين‌گونه به تاب افتاده‌ست برخش مات بود شاه به جولانگه حسن * چون سواريش كه در پاى ركاب افتاده‌ست ديد هركس كه مرا غرق به درياى سرشك * گفت اين غم‌زده نوح است در آب افتاده‌ست خورد مى باده گران و دل من سوخت بلى * مست گرديده و ميلش به كباب افتاده‌ست شيخ از مدرسه در ميكده شد ساكن و گفت * سروكارم به كتابى و كتاب افتاده‌ست دل « شوقى » ست كه از دست غمت جان نبرد * چون كند صعوه كه در چنگ عقاب افتاده‌ست

استخارهء دوباره

دلبر براى كشتن من استخاره كرد * چون استخاره خوب نيامد دوباره كرد با نيش تيغ روى زمين خير و شر كشيد * هى خير و شر نمود و هى از سر شماره كرد چون نيّتى كه داشت نشد عاقبت به خير * با محرمان نشست و دمى استشاره كرد گفتند كيست اينكه به خونش تو تشنه‌اى * از ابروان ز دور سوى من اشاره كرد بودى ميانهء من و او دوستى بسى * يا رب چه روى داد كه از من كناره كرد تا رخ نهفت آن مه نامهربان ز من * از غم سرشك ديده من چون ستاره كرد از ره رسيد قاصد و گفتم چه شد جواب * گفتا گرفت كاغذ و از خشم پاره كرد هر گوهرى كه از مژه سفتم به خون دل * از بهر زيب برد و دُر گوشواره كرد گر انجمن كنند طبيبان روزگار * بيمار عشق را نتوانند چاره كرد « شوقى » نكرد آه تو تأثيرى در دلى * كى خار رخنه در جگر سنگ خاره كرد