مردان حريص
ثروت دنيا نسازد سير مردان حريص * تا مگر خاك سيه ريزند بر جان حريص
عشق مال و زر حريصان را ز تقوا دور ساخت * عاقبت خود گنج قارون گشت سلطان حريص
گنج بىحد سيرت تقواى قارون را ربود * عشق دنيا مىزند آتش به ايمان حريص
گنج پنهان عاقبت گردد نصيب ديگران * بهره كم گيرد ز مال خويش انسان حريص
مار خوابد بر سر گنجى كه در ويرانه است * خود نصيب خصم گردد مال پنهان حريص
مال بىحد عاقبت وزر و و بالت مىشود * برده ثروت خواب راحت از دو چشمان حريص
سامرى را زرق و برق زر به گمراهى كشيد * عشق زر گرديد آخر همچو شيطان حريص
طبع سركش كى شود راضى به حد اعتدال * مىشود آلوده آخر لقمهء نان حريص
با قناعت مىتوان اين حرص را درمان نمود * ور نه خاك گور گردد حدّ پايان حريص
اهل تقوا دل نمىبندد به عشق بىثبات * زان سبب « شوريده » باشد سخت حيران حريص
گل مقصود
در پناه صبرها چينى گل مقصود را * وسعت دل مىگشايد عقدهء كمبود را
تا سوار قدرتى از كار حق غافل مشو * پشهاى با يارى او مىكشد نمرود را
شاهد مريم شود طفلى كه بار تهمت است * حق اگر خواهد سخن مىآورد مولود را
گر خدا خواهد دهد موسى و يارانش نجات * غرق سازد لشكر فرعون حق مردود را
قهرمان جالوت را سخن فلاخن مىكُشد * لطف حق را بين چسان قدرت دهد داود را
بندهء فانى ز لطف خالقش گيرد بقا * جاودان سازد شهادت عنصر نابود را
اى دل از بَردِ زمستان برگ و بر نايد پديد * كى توانى جست در دست خسيسان جود را
ظاهر صورت نسازد شعلهء دل آشكار * سوزها در بطن باشد قلب دردآلود را
ناچشيده تلخكامى بىخبر از حال ماست * ماهى درياست داند قدر آب و رود را
آفت تبذير آتش مىزند بر هرچه بود * تا قناعت هست آفت نيست گنج سود را
از دورنگيهاى نزديكان و خويشان سوختم * آتش اندر خويش باشد خانهء پردود را
گر خدا يارى كند « شوريده » را از غم چه باك * برگشا از لطف ، يا رب طالع مسعود را