مثنوى « 1 »
بود شيخى زاهد و اهل دعا * حاجى و خوشظاهر و مرد خدا
اهل دين و اهل قرآن كريم * غالبا در مسجد و منبر مقيم
دخترى خوشسيرت و صورت نكو * بود از اهل عرب شاگرد او
كم كمك دل برد از شيخ اجل * سست شد پاى دل و دين در عمل
عشق دختر خواب و آرامش ربود * جز وصالش شيخ را فكرى نبود
نقشهها بهر وصالش مىكشيد * تا كه دختر ماجراى او شنيد
گفت شيخا دخترى كمتر ز بيست * درخور سِنّى تو چون پنجاه نيست
از سر خود كن برون اين عشق را * مىشوى رسوا بپوشان ماجرا
شيخ گفتا چارهاى جز وصل نيست * گرچه من پنجاه و تو كمتر ز بيست
در چنين شيدايى و گفت و شنيد * دخترك مرد دگر را برگزيد
شيخ بهر منع عقدش هرچه زود * جمله محضرها سفارشها نمود
تا نگردد عقد با مرد دگر * از قضا پيچيد اين حرف و خبر
چون ز وصل دخترك شد نااميد * عشق پيرى سر به رسوايى كشيد
هر طرف سيل ملامت شد به پا * شيخ شد رسواى شهر و دهر ما
دوستى در محفلى با آب و تاب * شيخ عاشقپيشه را كردش خطاب
گفت شيخا در شئون عاقلى * نيست اين رسوايى و شيدا دلى
شيخ عاجز ماند از ردّ جواب * قلب من بر حال زارش شد كباب
در جواب دوست گفتم عاشقيست * هركجا عشق است آنجا عقل نيست
عشق كارش عاقبت رسوايى است * حاصلش درد و غم و شيدايى است
گاه انسان را كند اهل نبوغ * گاه مجنون گه كند اهل دروغ
گاه سازد چون منى شوريدهحال * تا به نظم آرد چنين شعر و مقال
پس مكن شيخ اجل را سرزنش * اينچنين با طعنه و كبر و منش
كار عشق و عاشقى باشد چنين * مىزند آتش به جان عقل و دين
هامش
( 1 ) - اين مثنوى را در سال 1348 شمسى در محل خدمتش در شهرستان شيروان سروده است .