تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2047

مساهمون:

ص٢٠٤٧

مثنوى « 1 »

بود شيخى زاهد و اهل دعا * حاجى و خوش‌ظاهر و مرد خدا اهل دين و اهل قرآن كريم * غالبا در مسجد و منبر مقيم دخترى خوش‌سيرت و صورت نكو * بود از اهل عرب شاگرد او كم كمك دل برد از شيخ اجل * سست شد پاى دل و دين در عمل عشق دختر خواب و آرامش ربود * جز وصالش شيخ را فكرى نبود نقشه‌ها بهر وصالش مىكشيد * تا كه دختر ماجراى او شنيد گفت شيخا دخترى كمتر ز بيست * درخور سِنّى تو چون پنجاه نيست از سر خود كن برون اين عشق را * مىشوى رسوا بپوشان ماجرا شيخ گفتا چاره‌اى جز وصل نيست * گرچه من پنجاه و تو كمتر ز بيست در چنين شيدايى و گفت و شنيد * دخترك مرد دگر را برگزيد شيخ بهر منع عقدش هرچه زود * جمله محضرها سفارشها نمود تا نگردد عقد با مرد دگر * از قضا پيچيد اين حرف و خبر چون ز وصل دخترك شد نااميد * عشق پيرى سر به رسوايى كشيد هر طرف سيل ملامت شد به پا * شيخ شد رسواى شهر و دهر ما دوستى در محفلى با آب و تاب * شيخ عاشق‌پيشه را كردش خطاب گفت شيخا در شئون عاقلى * نيست اين رسوايى و شيدا دلى شيخ عاجز ماند از ردّ جواب * قلب من بر حال زارش شد كباب در جواب دوست گفتم عاشقيست * هركجا عشق است آنجا عقل نيست عشق كارش عاقبت رسوايى است * حاصلش درد و غم و شيدايى است گاه انسان را كند اهل نبوغ * گاه مجنون گه كند اهل دروغ گاه سازد چون منى شوريده‌حال * تا به نظم آرد چنين شعر و مقال پس مكن شيخ اجل را سرزنش * اين‌چنين با طعنه و كبر و منش كار عشق و عاشقى باشد چنين * مىزند آتش به جان عقل و دين
هامش
( 1 ) - اين مثنوى را در سال 1348 شمسى در محل خدمتش در شهرستان شيروان سروده است .