طفل سرشك ديدهء ما را عزيز دار * كش سالها به خون جگر پروريدهايم
از حسرت گزيدن قند لبان تو * بس پشت دستها كه به حسرت گزيدهايم
اى سرو قد سيب زنخدان تفقّدى * كز نار فرقت تو چو نار كفيدهايم
تا ديدهايم زلف پراكنده بر رخت * خاطر زياد غير تو بپراكنيدهايم
چون ديده ديد دل برود وين عجب كه ما * دل بر تو دادهايم و برى از دو ديدهايم
تا با دو چشم تو دل « شوريده » رام شد * آهوصفت ز صحبت مردم رميدهايم
نالهء زير و بم
دست در حلقهء آن زلف خم اندر خم زن * موى برهم زن و كار دوجهان برهم زن
برفكن پرده ز روى و بفروز آتش حسن * شعله بر خرمن هستى بنىآدم زن
تا شود زنده جهانى به شكرخنده درآى * خنده بر معجزهء عيسى بن مريم زن
آدمى را به يكى دانه اگر راه زدند * تو به يكدانهء خالت ره صد آدم زن
مطرب محفل من خواهى اگر چون دل من * نالهء زير مرا زار كنى بر بم زن
ترك هستى كن و مى دركش و سرمستى كن * جام در دست نه و پاى به ملك جم زن
راحت دار بقا در طلب دار فناست * شو چو منصور و پس آنگه به انا الحق دم زن
هركه از يار جفا ديد و كم عشق گرفت * گونهء مرد وفا لاف محبّت كم زن
ملك تجريد به دست آور و بر خيل ملك * ملكى باش و علم بر زبر عالم زن
خسرو عالم پاكى بهل اين خطهء خاك * به فلك بر چم و بر رايت مه پرچم زن
گرچه « شوريده » زنى غوطه به جيحون ز سرشك * گوهرت بايد جيحون چه كنى در يم زن
در طلب عشق
آنان كه قدم در طلب عشق نهادند * زان روى نهادند كه پاكيزه نهادند
دادند به خلق از نظرى قرب مقامات * تا ظن نبرى كز نظر خلق فتادند
منگر به حقارت سوى اين قوم كه اين قوم * گر خاك نژندند ولى پاكنژادند
جز دوست نگويند و بجز دوست نجويند * در بر همه بستند و به مقصود گشادند
شادى نگزينند ازآنرو كه غميناند * غمگين ننشينند از آن روى كه شادند