تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2043

مساهمون:

ص٢٠٤٣
طفل سرشك ديدهء ما را عزيز دار * كش سالها به خون جگر پروريده‌ايم از حسرت گزيدن قند لبان تو * بس پشت دستها كه به حسرت گزيده‌ايم اى سرو قد سيب زنخدان تفقّدى * كز نار فرقت تو چو نار كفيده‌ايم تا ديده‌ايم زلف پراكنده بر رخت * خاطر زياد غير تو بپراكنيده‌ايم چون ديده ديد دل برود وين عجب كه ما * دل بر تو داده‌ايم و برى از دو ديده‌ايم تا با دو چشم تو دل « شوريده » رام شد * آهوصفت ز صحبت مردم رميده‌ايم

نالهء زير و بم

دست در حلقهء آن زلف خم اندر خم زن * موى برهم زن و كار دوجهان برهم زن برفكن پرده ز روى و بفروز آتش حسن * شعله بر خرمن هستى بنىآدم زن تا شود زنده جهانى به شكرخنده درآى * خنده بر معجزهء عيسى بن مريم زن آدمى را به يكى دانه اگر راه زدند * تو به يك‌دانهء خالت ره صد آدم زن مطرب محفل من خواهى اگر چون دل من * نالهء زير مرا زار كنى بر بم زن ترك هستى كن و مى دركش و سرمستى كن * جام در دست نه و پاى به ملك جم زن راحت دار بقا در طلب دار فناست * شو چو منصور و پس آنگه به انا الحق دم زن هركه از يار جفا ديد و كم عشق گرفت * گونهء مرد وفا لاف محبّت كم زن ملك تجريد به دست آور و بر خيل ملك * ملكى باش و علم بر زبر عالم زن خسرو عالم پاكى بهل اين خطهء خاك * به فلك بر چم و بر رايت مه پرچم زن گرچه « شوريده » زنى غوطه به جيحون ز سرشك * گوهرت بايد جيحون چه كنى در يم زن

در طلب عشق

آنان كه قدم در طلب عشق نهادند * زان روى نهادند كه پاكيزه نهادند دادند به خلق از نظرى قرب مقامات * تا ظن نبرى كز نظر خلق فتادند منگر به حقارت سوى اين قوم كه اين قوم * گر خاك نژندند ولى پاك‌نژادند جز دوست نگويند و بجز دوست نجويند * در بر همه بستند و به مقصود گشادند شادى نگزينند ازآن‌رو كه غمين‌اند * غمگين ننشينند از آن روى كه شادند