هركه رفت از نظرى نيز خيالش برود * تو برفتى و خيال تو نرفت از نظرم
بعد از اين تا ز سر زلف تو يابم بويى * همهشب منتظر پيك نسيم سحرم
خواهم از شوق همى سوى تو پرواز كنم * نتوانم چه كنم طاير بشكسته پرم
هان نپرسى كه بيابى خبرى از من باز * ترسم آنوقت بپرسى كه نيابى خبرم
گر كسى مژده بيارد كه تو باز آمدهاى * گر همه جان عزيز است از او مىگذرم
شد دلم با تو و بس طرفه حديثى است كه من * با تو در محملم و بىتو به ره مانده درم
پرتو روى تو چون مه ، كمر كوه گرفت * تو به كوه و كمر و كوه غمت در كمرم
بىتو در ساحت من به كه نتابد مهتاب * چونكه خورشيد شد از چشم چه سود از قمرم
بو كه در حلقهء زلف تو شبى دست زنم * روزگاريست كه چون باد صبا دربهدرم
گر ز بيداد تو روزى به شكايت آيم * جز سر كوى ملك راه به جايى نبرم
نكنى ياد ز من يكدم و اين طرفه كه من * هردم از ياد سر زلف تو « شوريده » ترم
سنگ مزار « 1 »
چون بر اين در سروكار است به رحمان رحيم * نه اميدم به بهشت است و نه بيمم ز جحيم
گر بود رحمتى از حق زد و صد حشر چه باك * ور بود رأفتى از شه ز دو صد شحنه چه بيم
من تهيدست سوى دوست شدم اين عجب است * وين عجبتر كه ز من مانده چه درهاى يتيم
تنم از بار گنه چفتهتر از قامت نون * دلم از وسعت غم تنگتر از حلقهء ميم
جاى آن است كه خيزد همه باران ندم * بر سر خاك من از ديدهء ياران نديم
اى بسا روز كه من خُسبم وين صبح دمد * كه همى بوى بهار آيد از انفاس نسيم
حقّ آن را كه مَنَت همدم ديرين بودم * برمگير از سر خاكم قدم اى يار قديم
اى تو داراى همه گيتى و داراى خبير * وى تو دادار همه عالم و دادار عليم
سوى نادان ضريرى بگشا چشم كرم * تو كه بيناى بصيرستى و داناى حكيم
بر خطاهاى عظيمم به عقوبت منگر * بنگر بر كرم خويش و عطاهاى عميم
گرچه غرق گنهم هم ز تو نوميد نِيَم * نااميدى ز تو خود نيز گناهيست عظيم
سال فوتم به ربيع دوم اين مصرع گشت * شده « شوريده » به جان جانب منّان رحيم
هامش
( 1 ) - اين اشعار قسمتى از قصيدهاى است كه قبل از فوتش بر سنگ مزارش تهيه ديده بود ، نقش گرديد .