تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2042

مساهمون:

ص٢٠٤٢
طيبت است اين همه باللّه كه مهيّاست همه * از تو كفش و كله و سيم و زر و خواب و خورم گر بگويم كه لبم خشك بود مىمپذير * كه به تَريش گواهند سخنهاى ترم كو چو گيسوى بتان عمرى تا شانه صفت * ذكر الطاف تو را موى به مو برشمرم بر بدين عرصه از آن تاخته‌ام تا دانى * كه برد رخش سخن از دگران تيزترم من نه « شوريده » شيدايم كاندر اين عصر * بوالعلاء دگر و ابن عباد دگرم هركجا رو نهم از طبع خوش و دولت شعر * گر به طيبت نبرى مفت ز من مفتخرم نروم سويى از ظلّ تو و چون خورشيد * رفته صيت سخن از خاور تا باخترم واقعم در زمى امّا چو تو پرواز دهى * نسر طاير شوم و بال و برآرم بپرم از پى خصم چو روباه تو در عرصهء نظم * بين زبان تيزتر از صارم ضيغم شكرم اندر اين حضرت گويى كه تو « شوريده » نِيَم * كه چنين مدح سگالم كه چنين مدح‌گرم طاير خوش‌خبرم مىرسد از كشور غيب * چامهء نظم بود نامهء فتح و ظفرم

شوريده دل

روى بنمايى و دل از من شوريده ربايى * تو چه شوخى كه دل از مردم بىديده ربايى حسن گويند كه چون ديده شود دل بربايد * تو بدين حسن دل از ديده و ناديده ربايى خاطر خلق بدين روى پرىوار ستانى * طاقت جمع بدين موى پريشيده ربايى آنكه او را نتوان زد به دو صد شيوه ربودن * تو بدين روى خوش و خوى پسنديده ربايى با چنين لعل لبان پيش درخت گل سورى * گر بخندى تو دل از غنچهء خنديده ربايى ديگر از چهرهء تابان تو در دست دل من * نيست تابى كه بدين گيسوى تابيده ربايى تو كه خود فاش توانى دل يك شهر ربودن * دل « شوريده » روا نيست كه دزديده ربايى

سوداى دوست

ما بوى جان ز طرّهء جانان شنيده‌ايم * سوداى دوست را به دوعالم گزيده‌ايم زاهد به وجد آيد اگر جرعه‌اى چشد * زان مى كه ما ز جام محبّت چشيده‌ايم بازآى اى الف قد خورشيدخَد كه ما * بىنون ابروى تو چو دال خميده‌ايم از دست ابروى تو ننالم از آنكه ما * عمرى كمان سخت‌كمانان كشيده‌ايم ناخوانده‌ايم ذكر جميل تو خوانده‌ايم * تا ديده‌ايم نقش جمال تو ديده‌ايم