طيبت است اين همه باللّه كه مهيّاست همه * از تو كفش و كله و سيم و زر و خواب و خورم
گر بگويم كه لبم خشك بود مىمپذير * كه به تَريش گواهند سخنهاى ترم
كو چو گيسوى بتان عمرى تا شانه صفت * ذكر الطاف تو را موى به مو برشمرم
بر بدين عرصه از آن تاختهام تا دانى * كه برد رخش سخن از دگران تيزترم
من نه « شوريده » شيدايم كاندر اين عصر * بوالعلاء دگر و ابن عباد دگرم
هركجا رو نهم از طبع خوش و دولت شعر * گر به طيبت نبرى مفت ز من مفتخرم
نروم سويى از ظلّ تو و چون خورشيد * رفته صيت سخن از خاور تا باخترم
واقعم در زمى امّا چو تو پرواز دهى * نسر طاير شوم و بال و برآرم بپرم
از پى خصم چو روباه تو در عرصهء نظم * بين زبان تيزتر از صارم ضيغم شكرم
اندر اين حضرت گويى كه تو « شوريده » نِيَم * كه چنين مدح سگالم كه چنين مدحگرم
طاير خوشخبرم مىرسد از كشور غيب * چامهء نظم بود نامهء فتح و ظفرم
شوريده دل
روى بنمايى و دل از من شوريده ربايى * تو چه شوخى كه دل از مردم بىديده ربايى
حسن گويند كه چون ديده شود دل بربايد * تو بدين حسن دل از ديده و ناديده ربايى
خاطر خلق بدين روى پرىوار ستانى * طاقت جمع بدين موى پريشيده ربايى
آنكه او را نتوان زد به دو صد شيوه ربودن * تو بدين روى خوش و خوى پسنديده ربايى
با چنين لعل لبان پيش درخت گل سورى * گر بخندى تو دل از غنچهء خنديده ربايى
ديگر از چهرهء تابان تو در دست دل من * نيست تابى كه بدين گيسوى تابيده ربايى
تو كه خود فاش توانى دل يك شهر ربودن * دل « شوريده » روا نيست كه دزديده ربايى
سوداى دوست
ما بوى جان ز طرّهء جانان شنيدهايم * سوداى دوست را به دوعالم گزيدهايم
زاهد به وجد آيد اگر جرعهاى چشد * زان مى كه ما ز جام محبّت چشيدهايم
بازآى اى الف قد خورشيدخَد كه ما * بىنون ابروى تو چو دال خميدهايم
از دست ابروى تو ننالم از آنكه ما * عمرى كمان سختكمانان كشيدهايم
ناخواندهايم ذكر جميل تو خواندهايم * تا ديدهايم نقش جمال تو ديدهايم