تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2038

مساهمون:

ص٢٠٣٨
اگر به چشم تو مجنون روزگار منم * به چشم من به خدا ليلى زمانه تويى به راه عشق سر و جان به كف نهاده منم * براى كشتن « شورش » پى بهانه تويى

گناه شاعر

گناهم چيست ؟ من زيباپرستم * به دام زلف خوبان پاىبستم بلى ، زيبارخان را مىپرستم * چه سازم ؟ شاعرم ، زيباپرستم هواخواهِ لبانِ لعل‌فامم * اسير فتنهء چشمان مستم فروشم جان به يك لبخند شيرين * خريدارِ عتاب و ناز هستم بلاگردانِ جانِ گل‌رخانم * نيايد غير از اين كارى ز دستم بجز پيمان و عهد خوبرويان * سراسر عهد و پيمانها شكستم ز بس گِرد وفا بيهوده گشتم * دگر افتادم از پا و نشستم همه عالم به يك‌سو ، عشق يك‌سو * بجز عشق از همه عالم گسستم اگرچه عهد « شورش » را شكستى * ولى من نشكنم عهدى كه بستم اگر خوبم ، اگر بد ، چاره‌اى نيست * چه بايد كرد ؟ من اينم كه هستم !

بيداد بيدادگر

من نه امشب در فراقش تا سحر خواهم گريست * هر شب از بيداد آن بيدادگر خواهم گريست تا مرا جانى بُوَد اندر بدن نالم همى * تا كه اشكى مانده باشد در بصر خواهم گريست گرچه دانم بىاثر باشد در آن دل « شورشا » * دردمندم بىاثر يا بااثر خواهم گريست