اگر به چشم تو مجنون روزگار منم * به چشم من به خدا ليلى زمانه تويى
به راه عشق سر و جان به كف نهاده منم * براى كشتن « شورش » پى بهانه تويى
گناه شاعر
گناهم چيست ؟ من زيباپرستم * به دام زلف خوبان پاىبستم
بلى ، زيبارخان را مىپرستم * چه سازم ؟ شاعرم ، زيباپرستم
هواخواهِ لبانِ لعلفامم * اسير فتنهء چشمان مستم
فروشم جان به يك لبخند شيرين * خريدارِ عتاب و ناز هستم
بلاگردانِ جانِ گلرخانم * نيايد غير از اين كارى ز دستم
بجز پيمان و عهد خوبرويان * سراسر عهد و پيمانها شكستم
ز بس گِرد وفا بيهوده گشتم * دگر افتادم از پا و نشستم
همه عالم به يكسو ، عشق يكسو * بجز عشق از همه عالم گسستم
اگرچه عهد « شورش » را شكستى * ولى من نشكنم عهدى كه بستم
اگر خوبم ، اگر بد ، چارهاى نيست * چه بايد كرد ؟ من اينم كه هستم !
بيداد بيدادگر
من نه امشب در فراقش تا سحر خواهم گريست * هر شب از بيداد آن بيدادگر خواهم گريست
تا مرا جانى بُوَد اندر بدن نالم همى * تا كه اشكى مانده باشد در بصر خواهم گريست
گرچه دانم بىاثر باشد در آن دل « شورشا » * دردمندم بىاثر يا بااثر خواهم گريست