تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2036

مساهمون:

ص٢٠٣٦

مكتب مجنون

دلى كه ز آتش عشقى نسوزد آن دل نيست * كسى كه مكتب مجنون نديده عاقل نيست سرى كه شور ندارد چه حاصلى دارد * دلى كه در غم يارى نمىطپد دل نيست به منزلى كه در آن نيست سرو بالايى * به پيش اهل نظر آن خرابه منزل نيست به محفلى كه نباشد حديث شيدايى * بلاى خاطر اهل دل است ، محفل نيست به راه عشق آسان گذشتم از دل‌وجان * كه دادن دل‌وجان در ره تو مشكل نيست مزن به سينه دگر سنگ دوستان اى دل * كه از هزار يكى هم رفيق يكدل نيست ستم به اهل دل اى پادشاه حسن مكن * كه اين رويّه ره و رسم شاه عادل نيست بخوان فسانهء دلدادگى به دفتر ما * كه دفتر دگران را فسانه كامل نيست دلا بسوز اگر عاشقى كه « شورش » گفت * دلى كه ز آتش عشقى نسوزد آن دل نيست

نواى انقلاب

ساز كن مردانه اى مطرب نواى انقلاب * تا كه افتد بر سر مردان هواى انقلاب از نواى زارى اين بينوايان خسته‌ام * ساز كن اى چنگى پردل نواى انقلاب سر به زير افكنده از بيچارگى تا چندچند * هان ز جا برخيز و بفكن سر به پاى انقلاب هرچه گفتى اى . . . آسمان سودى نكرد * زين سپس بايد بگويى اى فداى انقلاب انجمن در مجلس شورا ندارد حاصلى * انجمن بايست كردن در سراى انقلاب ترس و ذلّت ملّت بيچاره را از پا فكند * نقشه‌اى بايد كشيدن از براى انقلاب داروى صبر و شكيبايى نمىبخشد اثر * درد ما را نيست درمان جز دواى انقلاب كاخ اين خون‌خوارگان را واژگون بايست كرد * ريختن بايد ز نو از خون بناى انقلاب

زيباى رى

بسيار چهره هست كه خوش‌منظر اوفتد * امّا چو روى دلكش تو كمتر اوفتد بسيار چشم مست فسون‌كار ديده‌ام * كمتر چو چشم مست تو افسونگر اوفتد بس قامت رسا و دلارا كه ديده‌ام * كى همچو قد سرو تو سيمين‌بر اوفتد بسيار زلف هست گره‌گير و دلربا * كمتر چو زلف پرخم تو دلبر اوفتد