تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2035

مساهمون:

ص٢٠٣٥
گرفت و در 24 اسفند 1332 جرايد خبر فرار و خودسوزى او را منتشر ساختند و سرانجام روز 25 اسفندماه درگذشت و هنگام مرگ 35 سال بيشتر نداشت . شورش شاعرى آزاديخواه و پرشور ، و جوانى مبارز و انقلابى بود . نگارنده از سال 1329 با او رابطهء دوستى داشت و مكرر يكديگر را مىديديم و اشعار زير دست‌نويس او بود كه در اختيار من گذاشت .

داد نكرد « 1 »

كس از اين مرغ گرفتار چرا ياد نكرد * فصل گل رفت و كسش از قفس آزاد نكرد گرچه كنج قفسم خانهء الفت شده است * حسرتم گشت كه آن هم‌نفسم ياد نكرد سخت دلتنگ از آنيم كه باآن‌همه دوست * دل ما را يكى از راه وفا شاد نكرد شكوه‌ام نيست ز صيّاد كه در كنج قفس * جورها كرد به من دوست كه صيّاد نكرد نه تصوّر كنى از جور و ستم مىنالم ؟ * نالم از آنكه چرا دادستان داد نكرد قاضى شهر چو دانست كه بىزور و زرم * گوش بر حرف حق و ناله و فرياد نكرد دادگاهى كه بود آلت دست زر و زور * بهر بىزور و زران غير ستبداد نكرد خبرى نيست در اين كاخ ز افسانهء داد * هرچه ديديم به‌جز فتنه و بيداد نكرد كلك « شورش » به دل خصم چنان كار كند * كه بدان كوه گران تيشهء فرهاد نكرد

گل عشق

نازت كشم كه ناز تو زيبا ، كشيدنيست * قهر و عتاب چون تو عزيزى خريدنيست بار بلاى ناز تو را مىكشم به جان * اى نازنين بناز كه نازت كشيدنيست ابرو بتاب و رخ بنما زلف برفشان * خورشيد و ماه در شب تاريك ديدنىست اى من فداى آن دهن شكرين تو * لب بر لبم بنه كه لبانت مكيدنيست لب باز كن چو غنچه و چون گل به ناز خند * با من سخن بگو كه حديثت شنيدنيست خود را به تربتم برسان اى بلاى جان * كاين جان در آرزوى تو بر لب رسيدنيست « شورش » كنون كه فصل گل و موسم مى است * از باغ حسن يار گل عشق چيدنيست
هامش
( 1 ) - غزل فوق را در سال 1331 در بازداشتگاه دادگسترى سروده است .