گرفت و در 24 اسفند 1332 جرايد خبر فرار و خودسوزى او را منتشر ساختند و سرانجام روز 25 اسفندماه درگذشت و هنگام مرگ 35 سال بيشتر نداشت .
شورش شاعرى آزاديخواه و پرشور ، و جوانى مبارز و انقلابى بود . نگارنده از سال 1329 با او رابطهء دوستى داشت و مكرر يكديگر را مىديديم و اشعار زير دستنويس او بود كه در اختيار من گذاشت .
داد نكرد « 1 »
كس از اين مرغ گرفتار چرا ياد نكرد * فصل گل رفت و كسش از قفس آزاد نكرد
گرچه كنج قفسم خانهء الفت شده است * حسرتم گشت كه آن همنفسم ياد نكرد
سخت دلتنگ از آنيم كه باآنهمه دوست * دل ما را يكى از راه وفا شاد نكرد
شكوهام نيست ز صيّاد كه در كنج قفس * جورها كرد به من دوست كه صيّاد نكرد
نه تصوّر كنى از جور و ستم مىنالم ؟ * نالم از آنكه چرا دادستان داد نكرد
قاضى شهر چو دانست كه بىزور و زرم * گوش بر حرف حق و ناله و فرياد نكرد
دادگاهى كه بود آلت دست زر و زور * بهر بىزور و زران غير ستبداد نكرد
خبرى نيست در اين كاخ ز افسانهء داد * هرچه ديديم بهجز فتنه و بيداد نكرد
كلك « شورش » به دل خصم چنان كار كند * كه بدان كوه گران تيشهء فرهاد نكرد
گل عشق
نازت كشم كه ناز تو زيبا ، كشيدنيست * قهر و عتاب چون تو عزيزى خريدنيست
بار بلاى ناز تو را مىكشم به جان * اى نازنين بناز كه نازت كشيدنيست
ابرو بتاب و رخ بنما زلف برفشان * خورشيد و ماه در شب تاريك ديدنىست
اى من فداى آن دهن شكرين تو * لب بر لبم بنه كه لبانت مكيدنيست
لب باز كن چو غنچه و چون گل به ناز خند * با من سخن بگو كه حديثت شنيدنيست
خود را به تربتم برسان اى بلاى جان * كاين جان در آرزوى تو بر لب رسيدنيست
« شورش » كنون كه فصل گل و موسم مى است * از باغ حسن يار گل عشق چيدنيست
هامش
( 1 ) - غزل فوق را در سال 1331 در بازداشتگاه دادگسترى سروده است .