پرندگان مهاجر . . .
ستارهها عطش آكندگان خورشيدند * سرايدار بلنداى روح جاويدند
بهانه بيش و كم از دولت كرشمهء اوست * نه آنكه دست پرىپيكران تراشيدند
قدمقدم شود اين عالم از تعلّق دور . . . * چه نيك و بد همه گردنگذار تبعيدند
بيا به روبهى روزگار خنده زنيم * به پاس حرمت جمعيّتى كه خنديدند
كفايتيست در آواز مرغكان اسير * كه رنج عاريت اين قفس پسنديدند
شكست كار تو اى ديده از فزونطلبيست * اگرنه مردم درويش كى زيان ديدند
مگير آينه در پيش طوطيان نجيب * كه پشتپازدگان ديار تقليدند
پرندگان مهاجر گذشتهاند چو باد . . . * چه غم بهسوى كدام آشيانه كوچيدند
شكستهاند قفسهاى تنگ عارضه را * هرآن قبيله كه با خاكيان خراميدند
فرازها رسد از عشق در فروكش حال * به جان ديده به راهى كه مژده بخشيدند
گمان بد مبر اى آسمان به تودهء ابر * كه جمع چلّهنشينان برج خورشيدند
من آشناى غريبم ، نه شهروند فريب * دريغ با دل پردرد من نجوشيدند
پر از تراوش غمواژهام ولى انگار * لب مرا به حرير ترانه پيچيدند
مباش « شمس معطّر » ز بخت خود نوميد * كه عاشقان همه پروردگان امّيدند
بغض كوچههاى بىپنجره « 1 »
آسمان راهزن قافلهء باران شد * خاك گهوارهء خونين سپيداران شد
خواب گلنارى پروانه پريشانى كرد * بستر باغچه قربانگه گلناران شد
مويه در مرثيهء زندهبهگوران نجيب * شاهبيت غزل قافيهپنداران شد
نفس شهر بريد از غم بىهمنفسى * بس پذيراى تن بىكفن ياران شد
بغض صد كوچهء بىپنجره درهم بشكست * گريه بر ديدهء غمگين قمر ، باران شد
عشق بر سر زد و فرياد برآورد كه آه . . . * خانه خالى دگر از چلچلهكرداران شد
غزل « شمس معطّر » كه غريو غم اوست * پيرهنچاكترين شعرِ عزاداران شد
هامش
( 1 ) - اين شعر را به مناسبت حادثهء زلزلهء سال 1369 سروده است .