تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2028

مساهمون:

ص٢٠٢٨
مانند گل عزيز شمرديم خويش را * غافل از اينكه در همه جا خوار بوده‌ايم بر جاى دستگيرى ازپافتادگان * بر خاطر شكسته‌دلان بار بوده‌ايم در ذكر و فكر با دم سرد و روان سست * بر درس جهل گرم به تكرار بوده‌ايم خود را علم شناخته در كيش حق ولى * در كافرى نشانه چو زنّار بوده‌ايم با طاعت خداى بسى توسن گران * با ميل خويش اشتر رهوار بوده‌ايم كى صبح وصل چهره گشايد ز شام هجر * چون بىخبر ز نوبت اسحار بوده‌ايم مردان راه ، جامه ز تقوا به بر كنند * ما مفتخر به جبّه و دستار بوده‌ايم هركس كه پاى راست به سر برد راه و ما * بىپا و سر چون نقطهء پرگار بوده‌ايم بر جهل رفته عمر ، پى علم بىعمل * بس اين هنر كه حامل اسفار بوده‌ايم بشكست گر ز سنگ جفا خصم پاى ما * عيبش مكن كه ما نه به هنجار بوده‌ايم ما را مگر ز خرمن آزادگان رسد * يك حبه سود ور نه زيانكار بوده‌ايم

خلعت آزادگى

قبلهء اهل نياز گر نبود روى دوست * از چه بود در نماز روى همه سوى دوست در نظرم روى دوست جلوه‌گر آمد چنانك * هر طرفى رو كنم مىنگرم روى دوست كرده صبا صبحدم باز مگر موى او * كز همه سو بر مشام مىرسدم بوى دوست مىبردم ساربان گرچه ز كويش و ليك * مىكشدم از قفا سلسلهء موى دوست گشت بسى مرغ دل ، كرد همه كوه و دشت * باز نشيمن گرفت در خم گيسوى دوست فارغم از گفتگو تا كه مرا بر دهان * مهر خموشى نهاد لعل سخنگوى دوست خرمن پرهيز سوخت آتش رخسار يار * پنجه تقوا شكست قوّت بازوى دوست جامهء صبرم به تن گشت قبا تا شگفت * در چمن دلبرى لالهء خودروى دوست شيشه‌ام از آب چشم روى دل از نقش غير * كافتد عكسى بر آن از رخ نيكوى دوست خلعت آزادگى بركنم از قد سرو * بينم اگر در كنار قامت دلجوى دوست آنچه تصوّر كنند خلق در آب بقا * بخشد بر جان من خاك سر كوى دوست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2028 | سيد محمد باقر برقعى