مانند گل عزيز شمرديم خويش را * غافل از اينكه در همه جا خوار بودهايم
بر جاى دستگيرى ازپافتادگان * بر خاطر شكستهدلان بار بودهايم
در ذكر و فكر با دم سرد و روان سست * بر درس جهل گرم به تكرار بودهايم
خود را علم شناخته در كيش حق ولى * در كافرى نشانه چو زنّار بودهايم
با طاعت خداى بسى توسن گران * با ميل خويش اشتر رهوار بودهايم
كى صبح وصل چهره گشايد ز شام هجر * چون بىخبر ز نوبت اسحار بودهايم
مردان راه ، جامه ز تقوا به بر كنند * ما مفتخر به جبّه و دستار بودهايم
هركس كه پاى راست به سر برد راه و ما * بىپا و سر چون نقطهء پرگار بودهايم
بر جهل رفته عمر ، پى علم بىعمل * بس اين هنر كه حامل اسفار بودهايم
بشكست گر ز سنگ جفا خصم پاى ما * عيبش مكن كه ما نه به هنجار بودهايم
ما را مگر ز خرمن آزادگان رسد * يك حبه سود ور نه زيانكار بودهايم
خلعت آزادگى
قبلهء اهل نياز گر نبود روى دوست * از چه بود در نماز روى همه سوى دوست
در نظرم روى دوست جلوهگر آمد چنانك * هر طرفى رو كنم مىنگرم روى دوست
كرده صبا صبحدم باز مگر موى او * كز همه سو بر مشام مىرسدم بوى دوست
مىبردم ساربان گرچه ز كويش و ليك * مىكشدم از قفا سلسلهء موى دوست
گشت بسى مرغ دل ، كرد همه كوه و دشت * باز نشيمن گرفت در خم گيسوى دوست
فارغم از گفتگو تا كه مرا بر دهان * مهر خموشى نهاد لعل سخنگوى دوست
خرمن پرهيز سوخت آتش رخسار يار * پنجه تقوا شكست قوّت بازوى دوست
جامهء صبرم به تن گشت قبا تا شگفت * در چمن دلبرى لالهء خودروى دوست
شيشهام از آب چشم روى دل از نقش غير * كافتد عكسى بر آن از رخ نيكوى دوست
خلعت آزادگى بركنم از قد سرو * بينم اگر در كنار قامت دلجوى دوست
آنچه تصوّر كنند خلق در آب بقا * بخشد بر جان من خاك سر كوى دوست