محراب خونين
خيز و اى دل بشكن آينهء سنگى خويش * پاره كن پيلهء پروردهء بىرنگى خويش
امشب آفاق سر عقدهگشايى دارد * تو هم آخر بگشا دفتر دلتنگى خويش
اى سحر پنجره بر خواهش خورشيد ببند * بگسل يكسره پيوند هماهنگى خويش
كمر قتل على ( ع ) بسته به محراب نماز * خصم بيدادگر از قلّت فرهنگى خويش
اى مؤذّن نفزا بر عطش مژدهء وصل * بلكه دشمن متنبّه شود از لنگى خويش
گفت با شور و شعف « فزت بربّ الكعبة » * زير شمشير كج قاتل دلسنگى خويش
يا على « شمس معطّر » نگران در توست * نظرى كن به وى از مسند اورنگى خويش
كوچ . . . « 1 »
گشودهاند ره قلعه تعالى را * جماعتى كه گزيدند مشى عالى را
به چشم خاكنشينان بىتكلّف عشق * بها يكيست يكى بوريا و قالى را
كرم به خوان كسى مىرسد كه نشمارد * حقير گسترهء سفرههاى خالى را
به محتواست كفايت ، اگرنه نزد فهيم * چه فرق جام زر و كاسهء سفالى را
مقالِ گويش ما از تبلورِ روحيست * كه بود شاعر آزادهء شمالى را
از آن پرنده سخن مىرود كه بىپروبال * نمود فتح بلنداى بىخيالى را
به پشتوانه همّت به دستيارى عشق * شكست عارضهء سخت لا محالى را
توان به جادوى سبز ترانهاش كوچاند * ز باغ خاطره اندوه خشكسالى را
كنار سوگ جگرسوز اين مهاجر باغ * ولى چگونه گزينيم بىملالى را
نشسته قلب قلم در غشاء پيلهء غم * كه بعد از اين چه كند درد بىكمالى را
صداى گرم تو امّا نمىشود خاموش * كه وارث است كرانهاى بىزوالى را
دريغ از پر پرواز شعر تيزپرم * كه برد قسمت از اين غم ، شكستهبالى را
دو چشم « شمس معطّر » به ابر گريه نشست * شنيد تا خبر خفتن معالى را . . .
هامش
( 1 ) - براى شاعر فقيد گيلانى ، محمد رضا معالى ، كه خاكى زيست و خاكى هم از اين جهان كوچيد .
روحش شاد باد .