تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2031

مساهمون:

ص٢٠٣١

محراب خونين

خيز و اى دل بشكن آينهء سنگى خويش * پاره كن پيلهء پروردهء بىرنگى خويش امشب آفاق سر عقده‌گشايى دارد * تو هم آخر بگشا دفتر دلتنگى خويش اى سحر پنجره بر خواهش خورشيد ببند * بگسل يكسره پيوند هماهنگى خويش كمر قتل على ( ع ) بسته به محراب نماز * خصم بيدادگر از قلّت فرهنگى خويش اى مؤذّن نفزا بر عطش مژدهء وصل * بلكه دشمن متنبّه شود از لنگى خويش گفت با شور و شعف « فزت بربّ الكعبة » * زير شمشير كج قاتل دل‌سنگى خويش يا على « شمس معطّر » نگران در توست * نظرى كن به وى از مسند اورنگى خويش

كوچ . . . « 1 »

گشوده‌اند ره قلعه تعالى را * جماعتى كه گزيدند مشى عالى را به چشم خاك‌نشينان بىتكلّف عشق * بها يكيست يكى بوريا و قالى را كرم به خوان كسى مىرسد كه نشمارد * حقير گسترهء سفره‌هاى خالى را به محتواست كفايت ، اگرنه نزد فهيم * چه فرق جام زر و كاسهء سفالى را مقالِ گويش ما از تبلورِ روحيست * كه بود شاعر آزادهء شمالى را از آن پرنده سخن مىرود كه بىپروبال * نمود فتح بلنداى بىخيالى را به پشتوانه همّت به دستيارى عشق * شكست عارضهء سخت لا محالى را توان به جادوى سبز ترانه‌اش كوچاند * ز باغ خاطره اندوه خشكسالى را كنار سوگ جگرسوز اين مهاجر باغ * ولى چگونه گزينيم بىملالى را نشسته قلب قلم در غشاء پيلهء غم * كه بعد از اين چه كند درد بىكمالى را صداى گرم تو امّا نمىشود خاموش * كه وارث است كرانهاى بىزوالى را دريغ از پر پرواز شعر تيزپرم * كه برد قسمت از اين غم ، شكسته‌بالى را دو چشم « شمس معطّر » به ابر گريه نشست * شنيد تا خبر خفتن معالى را . . .
هامش
( 1 ) - براى شاعر فقيد گيلانى ، محمد رضا معالى ، كه خاكى زيست و خاكى هم از اين جهان كوچيد . روحش شاد باد .