بزم دوشين
دوش تا آن گلرخ زيبا به بزم ما نشست * فتنهاى كز قامتش در جمع شد بر پا ، نشست
خرّما آن دولت بيدار و آن بخت سپيد * كز وفا دلدار مهسيما به بزم ما نشست
از نگاه دلفريب و گردش چشمان او * دور ساغر شد تمام و جوشش صهبا نشست
بلبلى كز بىقرارى آشيان گم كرده بود * از نواى ناى شادى باز بر گلها نشست
رخصت ديدار رخسارش مرا امروز بود * چون توان در آرزوى فرصت فردا نشست
با فروغ روى او ديگر به دل اندوه نيست * شام غم برخاست صبح عالمآرا تا نشست
گفت ديگر نالهات را نشنوم ليكن شنيد * گفت در بزم تو ننشينم دگر امّا نشست
آن همايون پى هماى عشق و مستى عاقبت * از پى شهپر گشودن بر سر « شمسا » نشست
دلشكسته
به جمع دلشدگان از غمت فغان برپاست * بيا كه محفل عشّاق پاكدل اينجاست
به خون ديده بود رويم از غمت گلگون * چو لاله داغ دل از رنگ چهرهام پيداست
از آن زمان كه به بحر غم تو غوطه زدم * مدام ز اشك دمادم كنار من درياست
ز خون ديده به دامان كشيدهام رقمى * چنان كه لالهء خونين به دامن صحراست
خريدهايم به جان تير غمزهات اى شوخ * به خون نشسته از آن اين دل شكستهء ماست
چه ديدهاى مگر اى دوست جز وفا از ما * چه كردهايم كه در ديدهء تو نازيباست
دگر به باده گلگون مرا نيازى نيست * كه شور و مستى ما ز آن دو نرگس شهلاست
من و شكستن پيمان دوستى ؟ حاشا * هرآنچه عهد كه بستيم با تو پابرجاست
دلى كه سوزد و سازد درون سينهء تنگ * دل شكستهء در خون نشستهء « شمسا » ست
كه بود ؟
كه بود آنكه دل از من به يك نگاه ربود * كه بود آنكه به دام غمم فكند كه بود
ندانمش ز كجا آمد و چه بودش نام * كه هركه بود غمى بر غم دلم افزود
ز آتشى كه گرفت از نگاه او در من * هنوز مىرود از سينه آه و از سر دود
غم جدايى و شوق وصال ز آن كس پرس * كه شام تا به سحر سر بهپاى جانان سود
هميشه پيش نظر باشد اين سخن « شمسا » * كه بود آنكه دل از من به يك نگاه ربود