تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2025

مساهمون:

ص٢٠٢٥

بزم دوشين

دوش تا آن گل‌رخ زيبا به بزم ما نشست * فتنه‌اى كز قامتش در جمع شد بر پا ، نشست خرّما آن دولت بيدار و آن بخت سپيد * كز وفا دلدار مه‌سيما به بزم ما نشست از نگاه دل‌فريب و گردش چشمان او * دور ساغر شد تمام و جوشش صهبا نشست بلبلى كز بىقرارى آشيان گم كرده بود * از نواى ناى شادى باز بر گلها نشست رخصت ديدار رخسارش مرا امروز بود * چون توان در آرزوى فرصت فردا نشست با فروغ روى او ديگر به دل اندوه نيست * شام غم برخاست صبح عالم‌آرا تا نشست گفت ديگر ناله‌ات را نشنوم ليكن شنيد * گفت در بزم تو ننشينم دگر امّا نشست آن همايون پى هماى عشق و مستى عاقبت * از پى شهپر گشودن بر سر « شمسا » نشست

دل‌شكسته

به جمع دلشدگان از غمت فغان برپاست * بيا كه محفل عشّاق پاكدل اينجاست به خون ديده بود رويم از غمت گلگون * چو لاله داغ دل از رنگ چهره‌ام پيداست از آن زمان كه به بحر غم تو غوطه زدم * مدام ز اشك دمادم كنار من درياست ز خون ديده به دامان كشيده‌ام رقمى * چنان كه لالهء خونين به دامن صحراست خريده‌ايم به جان تير غمزه‌ات اى شوخ * به خون نشسته از آن اين دل شكستهء ماست چه ديده‌اى مگر اى دوست جز وفا از ما * چه كرده‌ايم كه در ديدهء تو نازيباست دگر به باده گلگون مرا نيازى نيست * كه شور و مستى ما ز آن دو نرگس شهلاست من و شكستن پيمان دوستى ؟ حاشا * هرآنچه عهد كه بستيم با تو پابرجاست دلى كه سوزد و سازد درون سينهء تنگ * دل شكستهء در خون نشستهء « شمسا » ست

كه بود ؟

كه بود آنكه دل از من به يك نگاه ربود * كه بود آنكه به دام غمم فكند كه بود ندانمش ز كجا آمد و چه بودش نام * كه هركه بود غمى بر غم دلم افزود ز آتشى كه گرفت از نگاه او در من * هنوز مىرود از سينه آه و از سر دود غم جدايى و شوق وصال ز آن كس پرس * كه شام تا به سحر سر به‌پاى جانان سود هميشه پيش نظر باشد اين سخن « شمسا » * كه بود آنكه دل از من به يك نگاه ربود