در انتظار طلوع تو اى ستارهء عشق * كنار مردمك ديده خواب مىميرد
دگر ز عاطفه غير از فسانه هيچ نماند * كه با مرور زمان در كتاب مىميرد
مرا به دوزخ امّيد و انتظار نشاند * خبر نداشت دل از اضطراب مىميرد
ز شوق ديدن آن چشم پرفريب شبم * درون بركهاى از اشك ناب مىميرد
دريغ بلبل خوشخوان به تنگناى قفس * ز بانگ و شيون زشت غراب مىميرد
چه شد كه پير زمانم نخوانده بود به گوش * به هوش باش كه روزى شباب مىميرد
سوار عشق در اين دشت پرخطر روزى * ز باد حادثه پا در ركاب مىميرد
به پرسش دل بيمار « شمس » كس نرود * صبور با غم خود در عذاب مىميرد
ميكدهء متروك
ديگر اميد رفتن ميخانه هم كه نيست * رقص شراب در دل پيمانه هم كه نيست
ساقى به پشت پرده نهان است و مىفروش * مرهمگذار اين دل ديوانه هم كه نيست
آوخ نواى غمشكن مست كوچه گرد * خاموش گشت هىهى مستانه هم كه نيست
ديگر به بزم شمع شرارى نمانده است * پرواز عاشقانهء پروانه هم كه نيست
قحط صداقت است و رواج رذالت است * عشق نجيب و مهر صميمانه هم كه نيست
دردا سكوت خيمه فكندهست شهر را * فرياد جغد لانه به ويرانه هم كه نيست
ما را هواى دانه گرفتار دام كرد * در دام ناكسان خبر از دانه هم كه نيست
« شمس » اين خمار هر شبه را چاره چون كند * امّيد بر گشايش ميخانه هم كه نيست
خداى عشق
گسستهاند ز هم سيمهاى ساز مرا * شكستهاند دل پاك و عشقباز مرا
دگر فسانه مخوان شب گذشت و صبح دميد * مجال نيست دگر قصّهء دراز مرا
چمن اگرچه گل آورد و بلبلان مستند * ببين در آتش اندوه سوز و ساز مرا
من اهل رازم و رغبت به گفتگويم نيست * ز پرده اشك برون برده است راز مرا
در انتظار نشستم به سايهء غم خويش * خبر بريد ز من سرو سرفراز مرا
حديث « شمس » به نامحرمان شهر مگو * خداى عشق اجابت كند نياز مرا