دريغا ! كه در مىزند زنگ !
من امّا غريب و پريشان و دلتنگ !
غريق غروب بهاران ماتم !
برون مردكى مىخروشد دمادم :
كه وقت جداييست !
به در مىزند سر ، دل من
ز پا مىفتد ! آه ! مىلرزد از غم
پيامى ، لبان حزين مىگشايد :
بيا ! پيك آشفتهء مرگ !
بيا ! پيك آشفتهء مرگ !
خواب
قديمها كه باده مىزدم ،
درون جام ، عكس ماه و آفتاب بود !
كنون كه برف بر سرم نشسته ،
دلشكسته ، باده ريخته
و من چو برف زير آفتاب آب مىشدم
در اندرون سينه ، حسرت گذشتهها مدام ناله مىكند :
« كه هرچه بود خواب بود ،
خواب بود ! ! »