تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2018

مساهمون:

ص٢٠١٨

پيام مرگ

چه شبها ، كه تا صبحدم در گذرگاه ترس‌آور راويان رانده بوديم ! ! من و دل ، چه شبها حديث پريشان غم را ، درون كتاب زمان ، خوانده بوديم ! ! شب ار مىرسيد از دياران دور و به در مىزد انگشت و گر درد هجران او ، خسته مىكوفت با مشت من و دل بر او خشمگين مىپريديم : برگرد ! برگرد ! نهاديم حسرت به فرداى ديگر شراب فنا را به ميناى ديگر من و ناى ديگر دل و واى ديگر ! ! * اگر آفتاب افق مىپلاسيد و گر ابر تلخ غضب سايه مىريخت بر او نهان گوش ما بود با قصّهء عشق شيرين به لبهاى ما هالهء روزگاران ديرين : كه برگرد ! برگرد ! * من و دل ، چه روزان ، سحر در خرابات جا مانده بوديم ! صبوح از گلوى سبو مىفشرديم صبا را ز هم مىگسستيم ! ! چه روزان ! كه خواب از نگاه غزالان چالاك تارانده بوديم ! !