پيام مرگ
چه شبها ، كه تا صبحدم
در گذرگاه ترسآور راويان رانده بوديم ! !
من و دل ،
چه شبها
حديث پريشان غم را ،
درون كتاب زمان ، خوانده بوديم ! !
شب ار مىرسيد از دياران دور و به در مىزد انگشت
و گر درد هجران او ، خسته مىكوفت با مشت
من و دل بر او خشمگين مىپريديم :
برگرد ! برگرد !
نهاديم حسرت به فرداى ديگر
شراب فنا را به ميناى ديگر
من و ناى ديگر
دل و واى ديگر ! !
* اگر آفتاب افق مىپلاسيد
و گر ابر تلخ غضب سايه مىريخت بر او
نهان گوش ما بود با قصّهء عشق شيرين
به لبهاى ما هالهء روزگاران ديرين :
كه برگرد ! برگرد !
* من و دل ، چه روزان ،
سحر در خرابات جا مانده بوديم !
صبوح از گلوى سبو مىفشرديم
صبا را ز هم مىگسستيم ! !
چه روزان ! كه خواب از نگاه غزالان چالاك تارانده بوديم ! !