گو كه قضا رقم زند ، نقش دريغ بر افق * خنده چرا نمىدمد ، بر لب سرخ ساغرى ! !
نيمهشب ار برافكنى ، پردهء انتظارها * چشمهء ماه مىشود ، چشمك ناز اخترى !
مرغك جنگل سحر ، سينه پر از هواى او * پر زنم از قفس ، قضا ار بگشايدم درى ! !
در جگر حريقها لحظه به لحظه سوختن * با لب تشنه ساختن ، اى دلخسته باورى ! !
انزواى سكوت
خيال روى تو هر لحظه روبهرو دارم * شراب لعل گلو سوز در سبو دارم
به نامهء دل محزون نهاد مهر فراق * هنوز در افق سينه ، مهر او دارم
چه اشكهاى نهان در زلال چشمانم * چه نالههاى پريشان كه در گلو دارم
چنان ز بار بلا فكر خسته سنگين شد * كه سر به چاك گريبان خود فرودارم
چه غم ! كه مىگذرد شب در انزواى سكوت * تو فارغ از من و من با تو گفتگو دارم !
نسيم وصل كجا ؟ شاخهء شكسته كجا ؟ * كه با ملال خزان طرفه آرزو دارم !
چسان به خطّهء افسانه رنگ خواب روم * چو با فراق تو شبها ، بگو مگو دارم ؟ !
ياد تو
تا تو را دارم چه باك از درد !
از ملال تلخ اين شبگرد ! !
از در آيد تا خيال تو
غصّه را گويد كه : « اى ! برگرد ! »
كو نسيم وصل ؟ گو اى دل
ارغوان باغ جانم زرد ! !
ياد تو بر آشيانم دوش
بوى گل را تحفه مىآورد !
هيمهء تن را بسوزان باز
در اجاق بسترم
- اين سرد ! -