فكر كوتاه من اين نكته ندانسته هنوز * پيچ و خمها به سر راه درازت چند است
قدم آهسته بزن گر گذرى از ره لطف * بر سر كشته ياران تك و تازت چند است
گاه با ما به سر لطفى و گه بر سر قهر * پى نبرديم به كار تو كه رازت چند است
نگه چشم تو كافيست به صيد دل ما * ديگر اين دبدبه و تازى و بازت چند است
تو كه اى « شمس » ز بىمهرى او باخبرى * قصّه كوته بكن اين سوز و گدازت چند است
به ياد دوست
عشقت برون نموده ز فكرم حساب را * يك جا بسوخت دفتر و درس و كتاب را
پرسند گر ز من چه بود راه دين و زهد * كوته شدم زبان و ندانم جواب را
با هيچ منطق و سخن و ذكر و مبحثى * نتوان نمود قصّهء حال خراب را
آنان كه چاره از من بيچاره جستهاند * گم كردهاند مقصد راه صواب را
سرگشتهام چگونه دليل رهى شوم * گمگشتهام چگونه كنم فتح باب را
بيچارهتر شوم چه كنى لطف بيشتر * از ديده برده است خيال تو خواب را
شعرى بگفت سعدى و بيتى بجا سرود * با خويش كرده است چه خوش اين خطاب را
« گفتم مگر به وصل رهايى بود ز عشق * بىحاصل است خوردن مستسقى آب را »
مستى خوش است گر بود از عشق بادهاش * دور افكن اى حريف شبانگه ! شراب را
اى « شمس » باش خرّم و خوشدل به ياد دوست * از عشق ، سوزى افكندم او نقاب را