تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2012

مساهمون:

ص٢٠١٢

بوتهء غم

مركب جور چو بر صيد دلم تاخته‌اى * بهر قتلم زچه‌رو تيغ جفا آخته‌اى سزد اى دوست كنم شكوه ز دستت كه مرا * از چه در بوتهء غم يكسره بگداخته‌اى مه و ساليست دلم خوش به اميدى نكنى * بر من دل‌شده از غير نپرداخته‌اى گر ندانى كه چنان در تب‌وتابم شب و روز * بندهء خويش يقين است كه نشناخته‌اى نه گناهى و نه جرمى زده سر كز ره مهر * اين چنينم به خطا از نظر انداخته‌اى ديرگاهيست نپرسيدى از اين مسكين حال * نه تو چون من به قمارى دل و دين باخته‌اى « شمس » گر دل به تو بسپرد چه تقصيرى كرد * نقش رويت تو خود اندر دل او ساخته‌اى

در مذهب عشق

گفتى اى دوست كه ناراحتى از ديدن من * چه كنم با تو بود كشتن و بخشيدن من گر بگويم سخنى خاطرات آزرده مباد * خرده‌گيرى مكن از نكته نسنجيدن من ز خود اين شعله زدى بر من اگر اهل دلى * چه زيان است سر كوى تو چرخيدن من سوخت پروانه و خنديد چو شمعش بگريست * گفت زيبد ، كنى از گريه بخنديدن من آفتاب رخت آن‌روز كه تابيد به دل * خبرت هست ز خورشيد پرستيدن من قبله‌گاهى نپسنديده دلم غير رخت * آفرين باد بر اين ذوق پسنديدن من گر دهم جان به بهاى سر زلفت خجلم * زان همه ارزش و زين هيچ نيرزيدن من هيچ دانى كه در اين درد مرا چيست اميد * گاهى از خرمن ديدار تو گل چيدن من به جفايت نشوم رنجه كه در مذهب عشق * كفر محض است نگارا ز تو رنجيدن من دور « شمس » ار كه بگردند كواكب شب و روز * خوش بود دور مه روى تو گرديدن من

وزنهء ناز

از تو پرسم صنما وزنهء نازت چند است * من و خروار كشيديم نيازت چند است گرچه هر نغمه كه بنواخته‌اى ، رقصيديم * گوى ، بىپرده به ما پردهء سازت چند است زان سبب بر سر كويت همه سرگردانند * كه ندانند ره شيب و فرازت چند است