بوتهء غم
مركب جور چو بر صيد دلم تاختهاى * بهر قتلم زچهرو تيغ جفا آختهاى
سزد اى دوست كنم شكوه ز دستت كه مرا * از چه در بوتهء غم يكسره بگداختهاى
مه و ساليست دلم خوش به اميدى نكنى * بر من دلشده از غير نپرداختهاى
گر ندانى كه چنان در تبوتابم شب و روز * بندهء خويش يقين است كه نشناختهاى
نه گناهى و نه جرمى زده سر كز ره مهر * اين چنينم به خطا از نظر انداختهاى
ديرگاهيست نپرسيدى از اين مسكين حال * نه تو چون من به قمارى دل و دين باختهاى
« شمس » گر دل به تو بسپرد چه تقصيرى كرد * نقش رويت تو خود اندر دل او ساختهاى
در مذهب عشق
گفتى اى دوست كه ناراحتى از ديدن من * چه كنم با تو بود كشتن و بخشيدن من
گر بگويم سخنى خاطرات آزرده مباد * خردهگيرى مكن از نكته نسنجيدن من
ز خود اين شعله زدى بر من اگر اهل دلى * چه زيان است سر كوى تو چرخيدن من
سوخت پروانه و خنديد چو شمعش بگريست * گفت زيبد ، كنى از گريه بخنديدن من
آفتاب رخت آنروز كه تابيد به دل * خبرت هست ز خورشيد پرستيدن من
قبلهگاهى نپسنديده دلم غير رخت * آفرين باد بر اين ذوق پسنديدن من
گر دهم جان به بهاى سر زلفت خجلم * زان همه ارزش و زين هيچ نيرزيدن من
هيچ دانى كه در اين درد مرا چيست اميد * گاهى از خرمن ديدار تو گل چيدن من
به جفايت نشوم رنجه كه در مذهب عشق * كفر محض است نگارا ز تو رنجيدن من
دور « شمس » ار كه بگردند كواكب شب و روز * خوش بود دور مه روى تو گرديدن من
وزنهء ناز
از تو پرسم صنما وزنهء نازت چند است * من و خروار كشيديم نيازت چند است
گرچه هر نغمه كه بنواختهاى ، رقصيديم * گوى ، بىپرده به ما پردهء سازت چند است
زان سبب بر سر كويت همه سرگردانند * كه ندانند ره شيب و فرازت چند است