تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2011

مساهمون:

ص٢٠١١
ديدن روى بتان جرم و خطايى نبود * دل همان به كه بود ماه‌وَشى را منزل چون دو ديدند خِرد جرم بر ايشان نشمرد * عهد كردند بخندند و نباشند كسل بجز از عشق تو اى « شمس » دگر هيچ مياب * كه بود نور دل و ديده و كاخ و محفل لطف معشوق شود شامل حال تو يقين * مشكل ار وصل بود باش ز وصفش خوش‌دل

شكوه

از تو به پيش تو شكوه‌ها كنم آغاز * فاش كنم آنچه در دل است مرا راز از چه پرم سوختى به شمع جمالت * من كه چو پروانه كرده دور تو پرواز صيد دلم كرده‌اى چرا به نگاهى * هيچ شنيدى كه صيد پشه كند باز بىگنه افكنديم چگونه در آتش * سوختيم برنشد ز سوخته آواز روز حسابى اگر بود به حقيقت * گوى ، تو چون مىدهى جواب مرا باز چند گدازى مرا به بوتهء هجران * با غم و دردم نموده همدم و همراز رسم خداوندى است بنده‌نوازى * گاهيم از راه لطف بنگر و بنواز از در خويشم مران ، گناه ندارم * از نظرت بنده فقير مينداز شيفته‌اى را نكرده‌اند ز دل دور * دل‌شده‌اى را نگفته‌اند كه بگداز گرچه به جور تو « شمس » از تو نرنجد * اجرت دلدار توست هرچه كند ناز

وفاق و نفاق

حل شود هر مشكلى از اتّفاق * تيره گردد دوستيها از نفاق چون بشر در اصل از يك ريشه است * شعبه‌ها زان ريشه بىانديشه است اختلاف رنگ و روى و خلق و خوى * فرع بر اصل است گمراهى مجوى اصل آن باشد كه خلّاق مجيد * نفخه‌اى از روح خود بر ما دميد بعد از آن عشقيست كاندر رابطه * بين او و ديگران شد واسطه كهربا و كاه جذب يكدگر * پند مطبوعيست از بهر بشر عقل و فهم و ذوق و ادراك و و داد * جمله را حق در وجود ما نهاد تا بدانيم اينكه اندر زندگى * دوستى باشد ره پايندگى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2011 | سيد محمد باقر برقعى