ديدن روى بتان جرم و خطايى نبود * دل همان به كه بود ماهوَشى را منزل
چون دو ديدند خِرد جرم بر ايشان نشمرد * عهد كردند بخندند و نباشند كسل
بجز از عشق تو اى « شمس » دگر هيچ مياب * كه بود نور دل و ديده و كاخ و محفل
لطف معشوق شود شامل حال تو يقين * مشكل ار وصل بود باش ز وصفش خوشدل
شكوه
از تو به پيش تو شكوهها كنم آغاز * فاش كنم آنچه در دل است مرا راز
از چه پرم سوختى به شمع جمالت * من كه چو پروانه كرده دور تو پرواز
صيد دلم كردهاى چرا به نگاهى * هيچ شنيدى كه صيد پشه كند باز
بىگنه افكنديم چگونه در آتش * سوختيم برنشد ز سوخته آواز
روز حسابى اگر بود به حقيقت * گوى ، تو چون مىدهى جواب مرا باز
چند گدازى مرا به بوتهء هجران * با غم و دردم نموده همدم و همراز
رسم خداوندى است بندهنوازى * گاهيم از راه لطف بنگر و بنواز
از در خويشم مران ، گناه ندارم * از نظرت بنده فقير مينداز
شيفتهاى را نكردهاند ز دل دور * دلشدهاى را نگفتهاند كه بگداز
گرچه به جور تو « شمس » از تو نرنجد * اجرت دلدار توست هرچه كند ناز
وفاق و نفاق
حل شود هر مشكلى از اتّفاق * تيره گردد دوستيها از نفاق
چون بشر در اصل از يك ريشه است * شعبهها زان ريشه بىانديشه است
اختلاف رنگ و روى و خلق و خوى * فرع بر اصل است گمراهى مجوى
اصل آن باشد كه خلّاق مجيد * نفخهاى از روح خود بر ما دميد
بعد از آن عشقيست كاندر رابطه * بين او و ديگران شد واسطه
كهربا و كاه جذب يكدگر * پند مطبوعيست از بهر بشر
عقل و فهم و ذوق و ادراك و و داد * جمله را حق در وجود ما نهاد
تا بدانيم اينكه اندر زندگى * دوستى باشد ره پايندگى