تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2009

مساهمون:

ص٢٠٠٩

سپاه دل

شاه خوبان بود آن يار و به هر سو برود * سپر دل عقبش نيز صد اردو برود برود گر ز بر آن نور دو چشمم روزى * ز دو چشمم ز بكا ، دجله و آمو برود جز قد سرو نگارم كه خرامد لب جو * كس نديده‌ست كه سروى ز لب جو برود بجز آن هندوى خال تو كه كافركيش است * كافرى كس نشنيده‌ست به مينو برود نرگس مست تو در محكمهء مهر و وفا * سخت‌روى است و محال است كه از رو برود داروى درد غم عشق ندانست حكيم * چون‌كه اين درد محال است ز دارو برود « شمس » از روى نكو خوى نكو مىخواهد * دل او در طلبت دلبر خوشخو برود

جور خسان

ز خون دل بود ار چهره سرخ و گلرنگم * ز بس ز جور خسان همچو غنچه دلتنگم شكسته چون سر زلف تو بال مرغ دلم * ز بس‌كه دست حوادث زند به بر سنگم مرا كسى ننوازد ز فضل و بنوازد * همى دو دست زمانم به سر مگر چنگم يكى سخن ز طبيعت كند دگر از روح * به جان دوست نزد هيچ‌يك به دل چنگم سخن ز عشق نيوشم كه ترك هستى كن * نه از خرد كه ز خودخواهىاش بود ننگم چو پاى عقل به سالى نكرد طى قدم * ببرد عشق به يك‌دم هزار فرسنگم نديد « شمس » ز زهّاد غير نيرنگى * فداى شاهد و ساقى و شوخ يكرنگم

مگذر

از روح فتوّت و مروّت مگذر * از غيرت و مردمى و همّت مگذر بگذر ز هرآنچه در جهان درگذر است * از معرفت و دانش و حكمت مگذر

توجّه به نوجوانان

ايران نظرى به نوجوانان دارد * اميد بهى ز سعى آنان دارد مىپرورد اين تازه‌جوانان زيراك * بس مرد كه در آتيه ز ايشان دارد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2009 | سيد محمد باقر برقعى