سپاه دل
شاه خوبان بود آن يار و به هر سو برود * سپر دل عقبش نيز صد اردو برود
برود گر ز بر آن نور دو چشمم روزى * ز دو چشمم ز بكا ، دجله و آمو برود
جز قد سرو نگارم كه خرامد لب جو * كس نديدهست كه سروى ز لب جو برود
بجز آن هندوى خال تو كه كافركيش است * كافرى كس نشنيدهست به مينو برود
نرگس مست تو در محكمهء مهر و وفا * سختروى است و محال است كه از رو برود
داروى درد غم عشق ندانست حكيم * چونكه اين درد محال است ز دارو برود
« شمس » از روى نكو خوى نكو مىخواهد * دل او در طلبت دلبر خوشخو برود
جور خسان
ز خون دل بود ار چهره سرخ و گلرنگم * ز بس ز جور خسان همچو غنچه دلتنگم
شكسته چون سر زلف تو بال مرغ دلم * ز بسكه دست حوادث زند به بر سنگم
مرا كسى ننوازد ز فضل و بنوازد * همى دو دست زمانم به سر مگر چنگم
يكى سخن ز طبيعت كند دگر از روح * به جان دوست نزد هيچيك به دل چنگم
سخن ز عشق نيوشم كه ترك هستى كن * نه از خرد كه ز خودخواهىاش بود ننگم
چو پاى عقل به سالى نكرد طى قدم * ببرد عشق به يكدم هزار فرسنگم
نديد « شمس » ز زهّاد غير نيرنگى * فداى شاهد و ساقى و شوخ يكرنگم
مگذر
از روح فتوّت و مروّت مگذر * از غيرت و مردمى و همّت مگذر
بگذر ز هرآنچه در جهان درگذر است * از معرفت و دانش و حكمت مگذر
توجّه به نوجوانان
ايران نظرى به نوجوانان دارد * اميد بهى ز سعى آنان دارد
مىپرورد اين تازهجوانان زيراك * بس مرد كه در آتيه ز ايشان دارد