تا چند . . .
تا چند از طبيعت زهر جفا چشيدن * تا كى ز دور دوران جام بلا كشيدن
هر زشت و ناگوارى با چشم خويش ديدن * هم ياوه بىشمارى از گوش خود شنيدن
ديدار روى يارى سيمينبرى نگارى * در دور زندگانى بايست برگزيدن
اصل سعادت آمد خدمت به نوع كردن * اصل كرامت است اين عيب كسان نديدن
تا كى شكستهبالى در بند جاه و مالى * با پَرّ علم و دانش مىبايدت پريدن
هرجا سماع و ذوق است بايد دمى خزيدن * هرجا متاع عشق است از نقد جان خريدن
بر ياد چشم مستى خوب است مىپرستى * در پاى سروقدى نيك است آرميدن
اى شهسوار خوبان در عشقت اين پياده * جانش به لب رسيده از كثرت دويدن
با آنكه نخل قدّش دارد رطب چو شكّر * كس را اجازه ندهد از بهر ميوه چيدن
اى « شمس » در صفاهان هنگام نوربخشيست * چون آفتاب بايد ، از اين افق دميدن
بهترين دوست
گفت با من حكيمى از سر مهر * نشناسى تو دوستان تا چند
اى بسا دوست كز دورويى و مكر * دوست را در چه بلا افكند
مىنمايم به تو رفيقى را * كه دل از صحبتش نخواهى كند
نه كه خواهد ربايد از تو كلاه * نزند از طمع برات كلند
هم نه از راه چاپلوسى و زرق * گويدت هرچه هست خوش آيند
نز يكى مختصر مخالف طبع * كينه گيرد به سينه چون الوند
نه به باطن به خون تو تشنه * ظاهرا در تبسّم و لبخند
آن صديقى كه هيچگه نكند * دشمنى ور به ريش بند از بند
گفتم آن دوست كيست ؟ گفت حكيم * آن كتاب است ، دل در او مىبند
مهر ياران
بس عيد بيامد و بهاران ديدى * در باغ هزار از هزاران ديدى
دشمن به تو بس جفا نمود و بگذشت * بگذشت هرآنچه مهر ياران ديدى