تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2008

مساهمون:

ص٢٠٠٨

تا چند . . .

تا چند از طبيعت زهر جفا چشيدن * تا كى ز دور دوران جام بلا كشيدن هر زشت و ناگوارى با چشم خويش ديدن * هم ياوه بىشمارى از گوش خود شنيدن ديدار روى يارى سيمين‌برى نگارى * در دور زندگانى بايست برگزيدن اصل سعادت آمد خدمت به نوع كردن * اصل كرامت است اين عيب كسان نديدن تا كى شكسته‌بالى در بند جاه و مالى * با پَرّ علم و دانش مىبايدت پريدن هرجا سماع و ذوق است بايد دمى خزيدن * هرجا متاع عشق است از نقد جان خريدن بر ياد چشم مستى خوب است مىپرستى * در پاى سروقدى نيك است آرميدن اى شهسوار خوبان در عشقت اين پياده * جانش به لب رسيده از كثرت دويدن با آنكه نخل قدّش دارد رطب چو شكّر * كس را اجازه ندهد از بهر ميوه چيدن اى « شمس » در صفاهان هنگام نوربخشيست * چون آفتاب بايد ، از اين افق دميدن

بهترين دوست

گفت با من حكيمى از سر مهر * نشناسى تو دوستان تا چند اى بسا دوست كز دورويى و مكر * دوست را در چه بلا افكند مىنمايم به تو رفيقى را * كه دل از صحبتش نخواهى كند نه كه خواهد ربايد از تو كلاه * نزند از طمع برات كلند هم نه از راه چاپلوسى و زرق * گويدت هرچه هست خوش آيند نز يكى مختصر مخالف طبع * كينه گيرد به سينه چون الوند نه به باطن به خون تو تشنه * ظاهرا در تبسّم و لبخند آن صديقى كه هيچ‌گه نكند * دشمنى ور به ريش بند از بند گفتم آن دوست كيست ؟ گفت حكيم * آن كتاب است ، دل در او مىبند

مهر ياران

بس عيد بيامد و بهاران ديدى * در باغ هزار از هزاران ديدى دشمن به تو بس جفا نمود و بگذشت * بگذشت هرآنچه مهر ياران ديدى