حقيقت چيست ؟
يكى مىگفت معلومم شد امسال * كه نادان بودهام در پار و پيرار
ظريفى گفت در سال دگر هم * كنى بر جهل چون امسال اقرار
جوان خام چون آموخت چيزى * ز نادانى كند هر چيز انكار
بسى از فيلسوفان اى برادر * به معلومات خود كردند اصرار
بشد معلوم اندر قرن ديگر * كه آنها جمله موهوم است و پندار
بود دانش چو اقيانوس اعظم * تو چون زورق به امواجش گرفتار
حقيقت چيست ؟ چبود اين طبيعت * خدايا زين معمّا پرده بردار
دل احرار
تا سر زلف پريشان تو دل را وطن است * دل احرار وطنخواه شكن در شكن است
من ز كابينهء زلف تو شكايت دارم * كه چرا كشور دلها همه پر از فتن است
خلقى از تشنگى وصل تو از دست برفت * با وجودى كه تو را آب بقا در دهن است
منتخب كرده به دلباختگى جمله مرا * هركجا سروقدى ساده و سيمينبدن است
آتش جنگ عمومى كه برافروخت به دهر * اثر آه شرربار دل همچو من است
ز انتريگهاى رقيبان و حبيبان دورو * همچو بيژن دلم افتاده به چاه زغن است
رسم ديكتاتورى و شيوهء استبدادى * خيل مژگان تو دارد كه نه جاى سخن است
اى سليمان زمان ، تكيهزن تخت كيان ! * زچهرو كشور جم يكسره پر ز اهرمن است
ديپلوم دارم از استاد خود از خط بتان * « شمس » در مدرسهء عشق بتان ممتحن است
از ماست كه بر ماست »
دانى ز چه آفريده شد انسان راست * رمزيست در اين ز من شنو بىكموكاست
يعنى كه ره راست برو راست بگو * كژى همه از ماست كه دايم بر ماست
زمين و مرّيخ
اوضاع زمين هميشه ديگرگون است * پيوسته دل آدمى از غم خون است
اى كاش ز مرّيخ يكى مىآمد * مىداد خبر كه حال آنجا چون است