تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2007

مساهمون:

ص٢٠٠٧

حقيقت چيست ؟

يكى مىگفت معلومم شد امسال * كه نادان بوده‌ام در پار و پيرار ظريفى گفت در سال دگر هم * كنى بر جهل چون امسال اقرار جوان خام چون آموخت چيزى * ز نادانى كند هر چيز انكار بسى از فيلسوفان اى برادر * به معلومات خود كردند اصرار بشد معلوم اندر قرن ديگر * كه آنها جمله موهوم است و پندار بود دانش چو اقيانوس اعظم * تو چون زورق به امواجش گرفتار حقيقت چيست ؟ چبود اين طبيعت * خدايا زين معمّا پرده بردار

دل احرار

تا سر زلف پريشان تو دل را وطن است * دل احرار وطن‌خواه شكن در شكن است من ز كابينهء زلف تو شكايت دارم * كه چرا كشور دلها همه پر از فتن است خلقى از تشنگى وصل تو از دست برفت * با وجودى كه تو را آب بقا در دهن است منتخب كرده به دلباختگى جمله مرا * هركجا سروقدى ساده و سيمين‌بدن است آتش جنگ عمومى كه برافروخت به دهر * اثر آه شرربار دل همچو من است ز انتريگ‌هاى رقيبان و حبيبان دورو * همچو بيژن دلم افتاده به چاه زغن است رسم ديكتاتورى و شيوهء استبدادى * خيل مژگان تو دارد كه نه جاى سخن است اى سليمان زمان ، تكيه‌زن تخت كيان ! * زچه‌رو كشور جم يكسره پر ز اهرمن است ديپلوم دارم از استاد خود از خط بتان * « شمس » در مدرسهء عشق بتان ممتحن است

از ماست كه بر ماست »

دانى ز چه آفريده شد انسان راست * رمزيست در اين ز من شنو بىكم‌وكاست يعنى كه ره راست برو راست بگو * كژى همه از ماست كه دايم بر ماست

زمين و مرّيخ

اوضاع زمين هميشه ديگرگون است * پيوسته دل آدمى از غم خون است اى كاش ز مرّيخ يكى مىآمد * مىداد خبر كه حال آنجا چون است