تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2004

مساهمون:

ص٢٠٠٤
بودنت خلق جهان را شادمان دارد هميشه * بىتو اين عالم سراسر روز و شب غمخانه گردد اى همه آمال دلها چون تويى جانانهء من * كى شود مرغ دلم بر گِرد هر جانانه گردد بت‌پرستى بت‌شكن گردد اگر رويت ببيند * آن حقيقت ديده كى گرد در بتخانه گردد قوم و خويش و آشنا را خواهم از بهر تو خواهم * كور و كر گردد « شكيبا » از تو گر بيگانه گردد

شعلهء شمع

روزى كه به تو چشم طلب دوخته بودم * از شرم چو خورشيد برافروخته بودم پروا اگر از شعلهء شمع تو نكردم * اين درس ز پروانه من آموخته بودم گشتيم چو حربا به رخ شمس تو مفتون * من مردمك ديده به تو دوخته بودم با هر نفسى شعله‌اى از دل بكشيدم * ازبس‌كه من غم‌زده دلسوخته بودم در راه وصالت دل و دين باخته دارم * من آنچه كه در عمر خود اندوخته بودم هرجا كه دل و ديدهء من رفت ، نرفتم * خود را بجز از مهر تو نفروخته بودم رفت از كف من ، صبر ، قرارم تو « شكيبا » * ديدى كه به‌سويش ره خود توخته بودم