بودنت خلق جهان را شادمان دارد هميشه * بىتو اين عالم سراسر روز و شب غمخانه گردد
اى همه آمال دلها چون تويى جانانهء من * كى شود مرغ دلم بر گِرد هر جانانه گردد
بتپرستى بتشكن گردد اگر رويت ببيند * آن حقيقت ديده كى گرد در بتخانه گردد
قوم و خويش و آشنا را خواهم از بهر تو خواهم * كور و كر گردد « شكيبا » از تو گر بيگانه گردد
شعلهء شمع
روزى كه به تو چشم طلب دوخته بودم * از شرم چو خورشيد برافروخته بودم
پروا اگر از شعلهء شمع تو نكردم * اين درس ز پروانه من آموخته بودم
گشتيم چو حربا به رخ شمس تو مفتون * من مردمك ديده به تو دوخته بودم
با هر نفسى شعلهاى از دل بكشيدم * ازبسكه من غمزده دلسوخته بودم
در راه وصالت دل و دين باخته دارم * من آنچه كه در عمر خود اندوخته بودم
هرجا كه دل و ديدهء من رفت ، نرفتم * خود را بجز از مهر تو نفروخته بودم
رفت از كف من ، صبر ، قرارم تو « شكيبا » * ديدى كه بهسويش ره خود توخته بودم