مردم اندر راه عشقت اى مسيحا زندهام كن * اى سليمان همّتى ! چون مرغكى در چنگ بازم
آنچه درهم بافتم شعر است ، اين باشد حقيقت * كز براى حق به سجده مىروم در هر نمازم
بر سر عقل آمد آخر گفت با خود اين « شكيبا » * خود بگو توصيف از هركس مگر كردن مجازم
نسيم جانپرور
بهبه ! امروز يار من آمد * جان رفته ز تن به تن آمد
آمد آمد فرشتهء رحمت * همچنان روح در بدن آمد
قمر آمد از آسمان به زمين * مه گردون مهشكن آمد
خانه از نور او منوّر شد * تا كه آن شمع انجمن آمد
بسكه آن گل لطيف زيبا بود * بلبل از شوق در سخن آمد
چو نسيم بهار جانپرور * به تن ناتوان من آمد
آمد آن گل به گلستان امروز * بهتر از ياس و ياسمن آمد
شد خجل عطر قمصر كاشان * مشگ آهو چو از ختن آمد
خوار گردد كسى كه نتواند * كه گلم زيب هر چمن آمد
آمد آن دلنشين شادىبخش * غم برون شو كه ممتحن آمد
اى « شكيبا » دگر چه مىخواهى * آنكه بيرون كن حزن آمد
شمع محفل
آنكه با تو آشنا شد با همه بيگانه گردد * گر تو را فرزانه بيند عاشق و ديوانه گردد
هركجا باشى تو اى گل ز آسمان بلبل ببارد * گر تو باشى محفل هر بيدلى پروانه گردد
گر به صحرا پا نهى صحرا شود يكسر مصفّا * گر به دريا پا گذارى قطرهها دردانه گردد