حساب عمر
ز سايه خود بسى اكراه دارم * كه گويى بازرس همراه دارم
مگر مأمور آگاهى نداند * كه از دانش دلى آگاه دارم
نگردد غم دمى از خاطرم دور * بسى اينگونه خاطرخواه دارم
بسيجى كردهام با غم بجنگم * كه غم را قصد پادافراه دارم
مى و ساقى و ساغر هر سه جمعاند * در اين ميخانه لشكرگاه دارم
ز عمرم پانصد و هشتاد مه رفت * كه سالى كمتر از پنجاه دارم
حساب عمر چون كردم غلط نيست * شمار از رنج و سال و ماه دارم
شام هجران
شبى از شام هجران سختتر نيست * خدايا اين شب ما را سحر نيست
به هر محفل كه شمعى رخ فروزد * دگر پروانه را پرواى پر نيست
به راه عشق آن كس را نمودند * خبردارش كه از خود باخبر نيست
هنر خواهى به رندى كوش اى دل * كه جز رندى در اين عالم هنر نيست
ز فريادى مشو خاموش ، مطرب * كه اين بانگ خروشان سحر نيست
سخن بىپرده گو با ما كه ما را * به شيرينى گفتارت شكر نيست
« شكوهى » را بجز ديدار رويت * حضور او تمنّاى دگر نيست
رشتهء عمر
عاشق آن نيست كه بىدوست قرارى گيرد * يا پى وصل گلى دامن خارى گيرد
در سر زلف تو نگذاشت شبى باد صبا * دل ديوانهء ما را كه قرارى گيرد
تو مپندار دگر خرّم و شادش بينى * با غم عشق تو هركس سروكارى گيرد
زلفت از دل سيهى داده سر خويش به باد * تا كه بر چهرهات از مشك غبارى گيرد
آفتاب فلكش بنده شود هركه يكى * ساغر مى ز كف ماه عذارى گيرد
رشتهء عمر دراز است هرآن را كه به كف * در شب وصل سر زلف نگارى گيرد
ما به آهيم « شكوهى » شب هجرانش باز * آه اگر آه ز ما راه فرارى گيرد