تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1999

مساهمون:

ص١٩٩٩

حساب عمر

ز سايه خود بسى اكراه دارم * كه گويى بازرس همراه دارم مگر مأمور آگاهى نداند * كه از دانش دلى آگاه دارم نگردد غم دمى از خاطرم دور * بسى اين‌گونه خاطرخواه دارم بسيجى كرده‌ام با غم بجنگم * كه غم را قصد پادافراه دارم مى و ساقى و ساغر هر سه جمع‌اند * در اين ميخانه لشكرگاه دارم ز عمرم پانصد و هشتاد مه رفت * كه سالى كمتر از پنجاه دارم حساب عمر چون كردم غلط نيست * شمار از رنج و سال و ماه دارم

شام هجران

شبى از شام هجران سخت‌تر نيست * خدايا اين شب ما را سحر نيست به هر محفل كه شمعى رخ فروزد * دگر پروانه را پرواى پر نيست به راه عشق آن كس را نمودند * خبردارش كه از خود باخبر نيست هنر خواهى به رندى كوش اى دل * كه جز رندى در اين عالم هنر نيست ز فريادى مشو خاموش ، مطرب * كه اين بانگ خروشان سحر نيست سخن بىپرده گو با ما كه ما را * به شيرينى گفتارت شكر نيست « شكوهى » را بجز ديدار رويت * حضور او تمنّاى دگر نيست

رشتهء عمر

عاشق آن نيست كه بىدوست قرارى گيرد * يا پى وصل گلى دامن خارى گيرد در سر زلف تو نگذاشت شبى باد صبا * دل ديوانهء ما را كه قرارى گيرد تو مپندار دگر خرّم و شادش بينى * با غم عشق تو هركس سروكارى گيرد زلفت از دل سيهى داده سر خويش به باد * تا كه بر چهره‌ات از مشك غبارى گيرد آفتاب فلكش بنده شود هركه يكى * ساغر مى ز كف ماه عذارى گيرد رشتهء عمر دراز است هرآن را كه به كف * در شب وصل سر زلف نگارى گيرد ما به آهيم « شكوهى » شب هجرانش باز * آه اگر آه ز ما راه فرارى گيرد