تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1998

مساهمون:

ص١٩٩٨
دشمن دژخيم خوى گر كه به ما كرده روى * « والرين » را بگوى دولت شاپور هست باده « شكوهى » چو نيست شكوه مكن ناله چيست * غم مخور ار خم تهىست شاخهء انگور هست

بار گران

جفا ببين كه بريدند آب و دانهء ما * به تنگناى قفس تا شد آشيانهء ما در اين زمانه كه ماييم اهل دل تنهاست * چرا كه زنده‌دلى نيست در زمانهء ما فغان كه بر سر شاخى نكرده پروازى * به باد رفت خس و خار آشيانهء ما در آن ديار كه از مردمى نشان نبود * عجب مدار اگر گم شود نشانهء ما به زير بار گران زمانه خرد شديم * كه بيش تاب تحمّل نداشت شانهء ما از آن زمان كه خزان شد بهار آزادى * به نوحه گشت به دل بانگ عاشقانهء ما غم جهان كهن نو شود اگر برسد * به گوش مردم دنياى نوفسانهء ما خدا خراب كند خانهء كسانى را * كه داده‌اند ره اجنبى به خانهء ما ز ما حيات شد آن‌روز اى وطن‌خواهان * كه سنگ تفرقه افتاد در ميانهء ما ز هم كرانه گرفتيم و از ميان رفتيم * چه مايه بود زيان‌آور اين كرانهء ما كسى « شكوهى » از حال ما خبر دارد * كه آشنا شده با لهجه و ترانهء ما

ملامتگران

از جور يار اين دل غافل چه مىكشد * من دانم و خداى كه اين دل چه مىكشد دانى چه مىكشد دل مسكين ز جور يار * در زير تيغ كشته ز قاتل چه مىكشد اين دل دگر چو دل نشود خال و خطّ يار * خطّ و نشان به كشتن اين دل چه مىكشد ما صيد بسمليم و به صياد ما بگوى * زحمت به خون كشيدن بسمل چه مىكشد دانى چه مىكشم ز ملامتگران عشق * عاقل ز دست مردم جاهل چه مىكشد آن را كه غرقه شد چو « شكوهى » و جان سپرد * گو موج حادثات به ساحل چه مىكشد