تو ابر نوبهارانى ، زلال چشمهء جانى * گنهكارم ، بيا بر صفحهء عصيان من بنشين
« شكرريز » است چون يعقوب مشتاق جمال تو * بيا در كلبهام ، اى يوسف كنعان من بنشين
حديث شبانه
با من جفا كنى و ندانم بهانه چيست * دايم به جان خستهء من تازيانه چيست
رنجم دهى كه ترك كنم آستان تو * جانا بگو كه راندنم از آستانه چيست
در باغ حسن تو دل من آشيانه داشت * آتش زدن ز جور بر اين آشيانه چيست
ساقى رسيد صبح ، بگردان پياله را * پيوسته با رقيب حديث شبانه چيست
از تار گيسوان تو غوغاست در دلم * برگو دگر حكايت چنگ و چغانه چيست
مرغ شب از سماغ غزل در ترنّم است * بىمهرى تو با سخن عاشقانه چيست
در آرزوى وصل « شكرريز » خوش سرود * با من جفا كنى و ندانم بهانه چيست
آه سحرگاهى
شوم تا مست هو ، دل را به دريا مىزنم امشب * لب از شوق رخش بر جام صهبا مىزنم امشب
از آن پيداى ناپيدا نجويم تا مراد دل * سرى گه در حرم گه در كليسا مىزنم امشب
خرابم ، اى فلك بگذار و بگذر كز سر مستى * ندانم هيچ و پا بر فرق تقوا مىزنم امشب
كشم از تركش دل تير آهى جانب گردون * شهابآسا شرر بر آسمانها مىزنم امشب
مرا در خامُشى مپسند اى آه سحرگاهى * كه سوز سينه را بر طور سينا مىزنم امشب
دلوجان « شكرريز » است در باغ و چمن دايم * عجب نبود كه چهچه بلبلآسا مىزنم امشب