درياى رحمت تو بود بحر خاص و عام * بر فيض توست ديدهء اميدوارها
تسبيح و ذكر حمد تو دارند روز و شب * مرغان نغمهخوان به سر شاخسارها
سبز است از صفاى نگاه تو دشت جان * مهرت زلالتر بود از چشمهسارها
تنها نه دل ز عشق تو گرديده بىقرار * نالند در فراق تو بس بىقرارها
پيوسته باد كلك « شكرريز » دُرفشان * تا نقش هر صحيفه كند روزگارها
جان هستى
از مسيحايى دم صبح بهار * گشته خرّم باغ و دشت و كوهسار
پايكوبان سوى گلشن رو كنم * دستافشان حقحق و هوهو كنم
عشق او آميخت در آب و گلم * منجلى عكسش به مرآت دلم
همنوايى كن دلا تا نى زنيم * با نواى نى پياپى مىزنيم
تا شود پرسوزتر آه دلم * برق شيدايى بسوزد حاصلم
گر شود جانسوز آن برق نگاه * شور و شيدايى ببندد راه آه
« آشنا گرداندم با اصل خويش * بازيابم روزگار وصل خويش »
آن زمان از دل برآرم اين خروش * اى همه هوشم ز تو ، رفتم ز هوش
اى ز جان و هرچه از جان خوبتر * وز همه محبوبها محبوبتر
جان هستى ، هستى و جانان من * باغ من ، گلزار من ، بستان من
تا شدم دردآشناى كوى تو * بىقرارم همچنان گيسوى تو
من به بند عشقت اى دلبر خوشم * پرفروغم ، جانگدازم ، آتشم
ريز در جام من آب آتشين * تا شوم فارغ ز رنگ كفر و دين
تا تويى ، اى جان هستى ، يار من * كى دگر با خلق باشد كار من
چون تويى آيينهء مهر و و داد * جان « شكّرريز » بىمهرت مباد
طفل عشق
مرا از دام عشق آزاد كردند * به عشق روى تو دلشاد كردند
تو را در حسن شيرين آفريدند * مرا در عاشقى فرهاد كردند
همهشب تا سحر مرغ دلم را * قرين با ناله و فرياد كردند