تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1984

مساهمون:

ص١٩٨٤
درياى رحمت تو بود بحر خاص و عام * بر فيض توست ديدهء اميدوارها تسبيح و ذكر حمد تو دارند روز و شب * مرغان نغمه‌خوان به سر شاخسارها سبز است از صفاى نگاه تو دشت جان * مهرت زلال‌تر بود از چشمه‌سارها تنها نه دل ز عشق تو گرديده بىقرار * نالند در فراق تو بس بىقرارها پيوسته باد كلك « شكرريز » دُرفشان * تا نقش هر صحيفه كند روزگارها

جان هستى

از مسيحايى دم صبح بهار * گشته خرّم باغ و دشت و كوهسار پايكوبان سوى گلشن رو كنم * دست‌افشان حق‌حق و هوهو كنم عشق او آميخت در آب و گلم * منجلى عكسش به مرآت دلم همنوايى كن دلا تا نى زنيم * با نواى نى پياپى مىزنيم تا شود پرسوزتر آه دلم * برق شيدايى بسوزد حاصلم گر شود جانسوز آن برق نگاه * شور و شيدايى ببندد راه آه « آشنا گرداندم با اصل خويش * بازيابم روزگار وصل خويش » آن زمان از دل برآرم اين خروش * اى همه هوشم ز تو ، رفتم ز هوش اى ز جان و هرچه از جان خوب‌تر * وز همه محبوبها محبوب‌تر جان هستى ، هستى و جانان من * باغ من ، گلزار من ، بستان من تا شدم دردآشناى كوى تو * بىقرارم همچنان گيسوى تو من به بند عشقت اى دلبر خوشم * پرفروغم ، جان‌گدازم ، آتشم ريز در جام من آب آتشين * تا شوم فارغ ز رنگ كفر و دين تا تويى ، اى جان هستى ، يار من * كى دگر با خلق باشد كار من چون تويى آيينهء مهر و و داد * جان « شكّرريز » بىمهرت مباد

طفل عشق

مرا از دام عشق آزاد كردند * به عشق روى تو دلشاد كردند تو را در حسن شيرين آفريدند * مرا در عاشقى فرهاد كردند همه‌شب تا سحر مرغ دلم را * قرين با ناله و فرياد كردند