تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1985

مساهمون:

ص١٩٨٥
غم عشق تو در آب و گلم بود * در اوّل چون جهان بنياد كردند مرا دادند يك حرف از تو تعليم * به فنّ عاشقى استاد كردند چو طفلم ، تا دهند آگاهى از عشق * سوى پير مغان ارشاد كردند « شكرريز » از بيان شرح دل سوخت * سپس خاكسترش بر باد كردند

جام هو

من از باده‌نوشان ميناپرستم * غزلخوان و قلّاش و همواره مستم ز جامى به معراج عرفان رسيدم * چو از مجلس وعظگويان گسستم من آن نيست بودم كه پير خرابات * به يك جرعه از جام هو كرد مستم غبار ملال و محن خاست از دل * چو در محفل اهل عرفان نشستم چو غوّاص گشتم به بحر حقيقت * گهر از يم عشق آمد به دستم فكندم ز كف سبحهء زاهدى را * به زنّار بندى دل خويش بستم « شكرريز » برگو به شيخ ريايى * چه سود از ملامت همينم كه هستم

يوسف كنعان « 1 »

بيا اى چشمهء خورشيد در چشمان من بنشين * تو خود آب حياتى در دل سوزان من بنشين جهان تاريك بىروى تو باشد ، اى جهان‌آرا * بيا اى پاى تا سر نور در چشمان من بنشين ز هجرانت به دامان مىچكاند ديده ، گوهرها * بيا اى محرم اسرار من در جان من بنشين ز عشقت داده‌ام زينت حريم حرمت دل را * بيا در باور جان ، اى مه تابان من بنشين تويى لؤلؤ ، تويى مرجان ، تويى گوهر ، تويى افسر * بيا بر فرق من ، اى افسر پنهان من بنشين
هامش
( 1 ) - اين غزل را در هاله‌اى از ابهام ، به نام نامى ولى عصر امام زمان ( عج ) سروده است .