غم عشق تو در آب و گلم بود * در اوّل چون جهان بنياد كردند
مرا دادند يك حرف از تو تعليم * به فنّ عاشقى استاد كردند
چو طفلم ، تا دهند آگاهى از عشق * سوى پير مغان ارشاد كردند
« شكرريز » از بيان شرح دل سوخت * سپس خاكسترش بر باد كردند
جام هو
من از بادهنوشان ميناپرستم * غزلخوان و قلّاش و همواره مستم
ز جامى به معراج عرفان رسيدم * چو از مجلس وعظگويان گسستم
من آن نيست بودم كه پير خرابات * به يك جرعه از جام هو كرد مستم
غبار ملال و محن خاست از دل * چو در محفل اهل عرفان نشستم
چو غوّاص گشتم به بحر حقيقت * گهر از يم عشق آمد به دستم
فكندم ز كف سبحهء زاهدى را * به زنّار بندى دل خويش بستم
« شكرريز » برگو به شيخ ريايى * چه سود از ملامت همينم كه هستم
يوسف كنعان « 1 »
بيا اى چشمهء خورشيد در چشمان من بنشين * تو خود آب حياتى در دل سوزان من بنشين
جهان تاريك بىروى تو باشد ، اى جهانآرا * بيا اى پاى تا سر نور در چشمان من بنشين
ز هجرانت به دامان مىچكاند ديده ، گوهرها * بيا اى محرم اسرار من در جان من بنشين
ز عشقت دادهام زينت حريم حرمت دل را * بيا در باور جان ، اى مه تابان من بنشين
تويى لؤلؤ ، تويى مرجان ، تويى گوهر ، تويى افسر * بيا بر فرق من ، اى افسر پنهان من بنشين
هامش
( 1 ) - اين غزل را در هالهاى از ابهام ، به نام نامى ولى عصر امام زمان ( عج ) سروده است .