مىنمايد به نظر ،
پيكرِ مزدك و آن باغ نگونسار مرا .
* در فضايى كه مكان گم شده در وسعت آن
مىروم سوى قرونى كه زمان برده ز ياد
گويى از شهپر جبريل درآويختهام
يا كه سيمرغ گرفتهست به منقار مرا .
* تا كجا مىبرد اين نقش به ديوار مرا ؟
تا بدانجا كه فرومىماند
چشم از ديدن و لب نيز ز گفتار مرا .
حلّاج
در آينه ، دوباره ، نمايان شد :
با ابر گيسوانش در باد ،
باز آن سرود سرخ « انا الحق »
ورد زبان اوست .
* تو در نماز عشق چه خواندى ؟ -
كه سالهاست
بالاى دار رفتى و اين شحنههاى پير
از مردهات هنوز
پرهيز مىكنند .
نام تو را ، به رمز ،
رندانِ سينهچاكِ نشابور
در لحظههاى مستى
- مستى و راستى -